۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

زندانیان شکنجه شدند

جناب آقای عبدالهی، دادستان انقلاب اسلامی ساوه، محترماً از بازدیدی که از ندامتگاه شهربانی ساوه به عمل آمد، طبق صورت پیوست در دو برگ به امضای متصدیان شهربانی ملاحظه شد. اکثر زندانیان به وضع متاثر کننده ای شکنجه شده اند. حتی کسانی که از چهل روز پیش دستگیر و شکنجه گردیده اند، هنوز آثار شکنجه در بدن آنها به خوبی مشاهده می شود. و اغلب آنها علت دستگیریشان نامعلوم می باشد. خواهشمند است به هر نحو مقتضی می دانید دستور فرمایید از اجرای عمل شکنجه قطعاً جلوگیری و به وضع افراد حاضر رسیدگی نموده و نتیجه را به استانداری اعلام فرماید.
(امضاء) استاندار استان مرکزی
صورت مجلس
ساعت ١٥:٨ بامداد روز ٢٤/٦/٥٨ جناب آقای ... استاندار استان مرکزی (اراک) در شهربانی ساوه حضور یافته خواستار ملاقات با بازداشتی های دادسرای انقلاب و سپاه پاسداران شهرستان ساوه که در ندامتگاه این شهربانی بازداشت هستند گردیده سپس شخصاً با بازداشتیهای مذکور در محوطه ندامتگاه ملاقات و گفتگو نموده، در خاتمه دستور فرمودند لیست اسامی افراد مذکور با ذکر تاریخ بازداشت و نوع اتهام و میزان محکومیت تنظیم و در اختیارشان قرار داده شود.
در اجرای دستور اقدام مراتب در حضور حاضرین صورت مجلس شد.
گزارش پزشک قانونی به مدیریت کل دفتر وزارتی
از: مرکز پزشکی قانونی
موضوع: عطف به نامه ١٨٩٤٠/١-١/٧/٥٨
آقای محمود بوجاری معاینه شد. نتیجه به شرح زیر است. عین مرجوعه اعاده می گردد.
کبودی، تورم و خراشیدگی و زخمهای متعدد که تقریباً سرتا سر پشت و ناحیه کمر را شامل می شود. سائیدگیهایی در ناحیه هر دو مچ دست در حال التیام دیده می شود که دراثر برخورد با جسم سخت ایجاد شده است. با توجه به التیام نسبی در حدود ده روز از تاریخ ایجاد آسیبهای طرف می گذرد. مدت درمان از وقوع حادثه بیست روز تعیین می گردد. معاینه مجدد لازم است.


(امضاء) مدیر کل مرکز پزشکی قانونی


منبع: روزنامه انقلاب اسلامی ۱ اسفند ۱۳۵۸



نویسنده:
استاندار استان مرکزی
ناشر:
روزنامه انقلاب اسلامی
تاریخ انتشار:
فوریه ۲۰، ۱۹۸۰
نوع متن:
مدرک رسمی


کپی رایت بنیاد عبدالرحمن برومند

http://www.iranrights.org/farsi/library.php

تروریست آمریکایی و تاریخچه ی یک جنایت

روز سی ام تیرماه ۱۳۵۹ در شهر واشنگتن، مردی به نام داوود صلاح‌الدین که سیاه پوستی ۲۹ ساله و مسلمان شده بود، برای انجام قتلی آماده می شد. نام اصلی او "دیوید تیودور بلفیلد" بود. او نگهبان ساختمانی واقع در خیابان ویسکانسین، بخش حفاظت از منافع ایران در سفارت الجزایر، بود. در یک اتاق خالی مشغول پرکردن اسلحه نیمه اتوماتیکی بود که با شلیک به طرف یک کوچه خلوت، امتحانش کرده بود. اسلحه را در ساکی ورزشی پنهان کرد و روی کاناپه‌ای به خواب فرورفت. سفارت ایران چند ماه پیش از آن بسته شده بود. رابطه ایالات متحده و ایران بعد از سرنگونی شاه در بهمن ماه ۱۳۵۷ و برقراری رﮊیم سرکوبگر آیت الله خمینی و بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران، رو به وخامت گذاشته بود.
صلاح‌الدین صبح روز بعد، سحرگاه به نماز ایستاد. او در خیابان ویسکانسین قدم زنان به سوی نقطه معینی رفت تا به دوستی (همانند خودش سیاهپوست و مسلمان) که در خودروی کرایه‌ای منتظرش بود، رسید. آن دو به سمت شمال غربی تا مرز مریلند راندند. صلاح‌الدین بغل دست راننده تغییر لباس داد و یونیفرم پستچی‌ها را پوشید و دستکش کتانی به دست کرد و اسلحه را داخل یک پاکت پستی بزرگ جاداد. در خیابان آیداهو، نرسیده به کلیسای ملی، دوست دیگری که پستچی بود با ماشین پست، منتظر بود. صلاح‌الدین به تنهایی تا "بتسدا"ی مریلند راند و مقابل یک تلفن عمومی مقابل یک رستوران توقف کرد تا به خانه علی اکبر طباطبایی زنگ بزند. طباطبایی وابسته مطبوعاتی پیشین سفارت ایران در واشنگتن بود که به مخالف صریح‌الهجه آیت الله خمینی تبدیل شده بود. وقتی طباطبایی پاسخ داد، صلاح الدین گوشی را گذاشت. دقایقی بعد، حدود یازده و چهل دقیقه، ماشین پست را مقابل خانه طباطبایی در یک بن بست خلوت، پارک کرد و با دو بسته به ظاهر مخصوص پستی به طرف درب خانه رفت. بسته‌ای را که با روزنامه پر کرده بود طوری در دست گرفت که بسته دوم دیده نشود. در این بسته، صلاح‌الدین اسلحه را با دست راست گرفته بود و انگشتش روی ماشه قرار داشت. این خانه برای نشست‌های "بنیاد آزادی ایران" که یک گروه "ضد انقلابی" بود، مورد استفاده قرار می گرفت. وقتی یکی از همکاران طباطبایی درب را گشود، صلاح الدین به بهانه اینکه باید امضا بگیرد، خود طباطبایی را خواست. و زمانی که او ظاهر شد، صلاح الدین سه گلوله به طرف شکم او شلیک کرد و گریخت. چهل و پنج دقیقه بعد، در ساعت ۱۲ و ۳۴ دقیقه، طباطبایی در بیمارستان "سابوربان" جان سپرد.
صلاح الدین در رابطه با مسلمانان شناخته شده رادیکال، پرونده قطوری داشت و اف بی آی و پلیس مدتی بود که او را زیر نظر داشتند. صبح روز بعد از قتل، مقامات بخش "مونتگومری" ایالت مریلند حکم جلب "دیوید تیودور بلفیلد" را به اتهام قتل در دست داشتند. چگونگی این توطﺋه که افراد متعددی در آن دست داشتند و بهانه‌های مشکوکی آوردند، خیلی زود برملا شد. گزارش قتل، این واقعه را به عنوان ترور سیاسی توصیف کرده و یادآور شده است که مقتول بنیا نگذار سازمانی بوده است در خدمت براندازی رژیم ایران. این قتل در طرح عمومی اعمال خشونت علیه مخالفان که با جنبشهای سیاسی در جهان اسلام تشدید شد، خوانایی کامل داشت. روزنامه واشتنگتن پست در سرمقاله روز ۹ مرداد ۱۳۵۹، نوشت قتل در "بتسدا" بخشی از طرح گسترده تری است که بر مبنای آن دولتهای متزلزل خلیج فارس برای خلاصی گریبان خویش از دست مخالفان به سیاست ترور روی آورده‌اند. یازده روز پیش از آنکه صلاح الدین طباطبایی به قتل برسد، مردان مسلح در پاریس زیر پوشش خبرنگار کوشیدند شاپور بختیار آخرین نخست وزیر ایران در زمان شاه را به قتل برسانند. (تلاشی که سرانجام، در سال ۱۳۷۰ به نتیجه رسید.) همچنین در آذر ماه ۱۳۵۸ یکی از برادر زاده های شاه در پاریس ترور شده بود.
بعد از قتل طباطبایی، صلاح الدین ماشین پست را چند خیابان دورتر، جایی که دوستش با خودروی کرایه ای منتظر بود، رها کرد و هر دو به مونترال گریختند. آنجا صلاح الدین یک بلیط هواپیما به مقصد پاریس که توقفی در ﮊنو داشت، تهیه کرد. در هواپیما نسخه ای از روزنامه روز دوم مرداد "هرالد تریبیون" بین المللی را برداشت و داستان قتل طباطبایی را خواند. اف بی آی "پستچی" قلابی رابا نام "دیوید تیودور بلفیلد" شناسایی کرده بود. نامی که روی پاسپورت صلاح الدین بود. او در ﮊنو از هواپیما پیاده شد و از گمرگ گذشت. اما می بایست هفت روز در محل کنسول ایران منتظر بماند تا ویزایش برای رفتن به ایران آماده شود.
صلاح الدین روز ۱۱ مرداد ۱۳۵۹ وارد تهران شد. او بجز دوره‌های کوتاهی که در سایر کشورهای مسلمان و کره شمالی گذرانده، تا کنون در ایران ساکن می باشد. اکنون در آپارتمان با صفا و راحتی در ناحیه ترک نشینی واقع در ۷۰ کیلومتری تهران با همسر ایرانیش زندگی می کند. صلاح الدین فارسی صحبت می کند و آزادانه نویسندگی می‌کند.
در خیابانهای تهران صلاح الدین بیشتر شبیه یک محقق اسلامی خارجی است تا یک آدمکش. قدی بلند و ریشی کم پشت و آراسته دارد و پیراهنش تا روی زانو می رسد. او می گوید: "بطور کلی قاطی مردم شده‌ام. می شود گفت که یک عرب ایرانی و یا یک بلوچ ایرانی هستم." او ظاهری دوستانه دارد و با لحنی آرام صحبت می کند و حتی می توان گفت که مردی خوش خلق به نظر می رسد. با این حال اعلام کرده است که حاضر است "تحت شرایط معینی" باز هم آدم بکشد. همچنین او با بمب گذاری در اماکن موافق است اگر چنانچه، به عقیده او، "سمبل نخوت قدرت آمریکا" باشند.
صلاح الدین از تیررس قوانین آمریکا در امان است. ایالات متحده قرارداد استرداد مجرمین با ایران ندارد. تلاشهای متعددی که طی سالها برای کشاندنش به پای میز محاکمه صورت گرفته، به نتیجه نرسیده اند. یک سخنگوی اف بی آی به من گفت که او از تلاشهای دیگری که برای بازگردانیدن صلاح الدین می‌شود بی اطلاع است. اگر او به نحوی وسوسه شود که به کشور دیگری برود و دستگیر شود، در ایالت مریلند دادگاهی خواهد شد. آقای "دوگلاس گنسلر" دادستان بخش مونتگومری به من گفت: "این پرونده باز است. ایرانی ها برای استخدام تروریستهای محلی به اینجا آمدند و صلاح الدین را به کار گرفتند.
ماموران سی آی ای هنوز توجه زیادی به او دارند. اگرچه دستگیری او پیروزی بزرگی برای مجریان قانون خواهد بود اما از نقطه نظر اطلاعاتی ممکن است ماندن صلاح الدین در ایران مفیدترباشد. تلاشهای او در جهت منافع انقلاب موجب شده تا نزدیکی زیادی به محافل حکومتی، به ویژه میانه‌روها و دیگرانی که خواهان تجدید نظر در رابطه با ایالات متحده هستند، داشته باشد. همچنین منابع اطلاعاتی احتمال می دهند که او بتواند درباره حضور ایرانی‌ها در شمال غربی افغانستان اطلاعاتی فراهم آورد؛ منطقه مورد مجادله ای که پاکستان ممکن است نیات شومی درباره‌اش داشته باشد. گفته می شود صلاح الدین رابطه نزدیکی با اسماعیل خان، حاکم جنگسالار منطقه اطراف هرات در غرب افغانستان دارد. منطقه ای که آمریکایی ها برای ساختن لوله نفت جهت انتقال نفت دریای خزر در نظر دارند تا گزینه‌ای در مقابل نفت عربستان سعودی باشد.
در گفتگویی که ماه فوریه سال گذشته با او در تهران داشتم، صلاح الدین به قتل طباطبایی اقرار کرد. زمانی که در اولین دیدارمان از او درباره قتل پرسیدم، بی هیچ نشانی از پشیمانی یا ناراحتی گفت: "من به او شلیک کردم." در نامه الکترونیکی که بعدها برایم فرستاد صلاح الدین اصرار داشت که در کشتن طباطبایی هیچ جنبه "جنیاتکارانه" وجود نداشت. او نوشت: "این یک عملیات جنگی و یک وظیفه مذهبی بود. در متون اسلامی بعضی وقتها گرفتن جان دیگری مجاز و حتی بسیار تشویق شده است. من فکر کردم که آن اتفاق از جمله‌ی این مواقع بود. "برخی تفاسیر از احکام اسلامی کشتن را زمانی که به عنوان راهی برای حفاظت از امت مسلمان باشد، مجاز می دانند. به نظر می رسد که صلاح الدین این دیدگاه را در مورد خودش صادق می داند. او خود را یک سیاهپوست آمریکایی "خشمگین و از عاصی" توصیف می‌کرد که "خشم عمیقی نسبت به نظام آمریکا دارد." او به من گفت که اگر فرصت کشتن طباطبایی پیش نیامده بود، اطمینان دارد که کار دیگری نظیر آن، شاید هم در مقیاسی گسترده تر، می‌کرد. او به من نوشت: "من برای اعمال خشونت آماده بودم و ربع قرن پیش از القاعده به ویران کردن کاخ سفید اندیشیده بودم. بزرگترین آرزوی من این بود که آمریکا را به زانو درآورم. اما نمی‌دانستم چطور....."
..... در فوریه سال ۱۹۶۹ زمانی که ۱۸ ساله بود، به اسلام گروید و نام داوود صلاح الدین را برگزید که جنگجوی مسلمان قرن دوازدهم بود. مایوس از آینده سیاهپوستان در آمریکا، به سازمانی افراطی پیوست که نامش "ارتش داوطلب سیاهپوستان برای رهایی" بود و سیاهپوستان شهرنشین را تشویق می کرد تا به آفریقا بروند و کشاورزی کنند. (بعد از چند ماه، وقتی که پی برد این گروه قلابی است و رهبرش خبرچین پلیس، از آن بیرون آمد.) در طی این مدت ویراستار یک روزنامه کوچک اسلامی در واشتنگتن شد و بیشتر وقت خود را در مسجد گذراند. صلاح الدین گفت به مغازه های جواهر فروشی و گروگذاری چندین بار دستبرد زده، "بزن و برو"، و هرگز دستگیر نشده است. "درخواست دیدن بزرگترین بشقاب طلای موجود را می‌کردم، آنرا در جیب بزرگ و خالی کتم می گذاشتم و از درب خارج می‌شدم."
در ماههای پس از تغییر مذهب، صلاح الدین شروع به ملاقات انقلابیون اسلامی کرد. از جمله برخی که بعدها در سرنگونی شاه نقش داشتند. او در یک مرکز دانشجویی ایرانی که توسط بهرام ناهیدیان اداره می شد، وقت می‌گذراند. این شخص عامل اصلی آیت الله خمینی در آمریکا بود. این مرکز که محلی برای نشست‌ها و برنامه ریزی تظاهرات طرفداران خمینی بود، دیر زمانی است که تعطیل شده و اکنون خانه ای شخصی است. گمان می‌رود که ناهیدیان در شمال ایالت ویرجینیا زندگی می کند.
در اوایل دهه هفتاد میلادی صلاح الدین شروع به ملاقات زندانیان زندانهای بسیار محافظت شده در واشنگتن و اطرافش کرد. او گفت که هدفش رساندن پیام اسلام به گوش زندانیان سیاهپوست بود. پلیس مظنون شد که این ملاقاتها بخشی از تلاش برای عضوگیری بوده و احتمالا توسط ایران تامین مالی می شده است. یک مقام پلیس به من گفت: "زندانیان یک دوره مختصر درباره اسلام می دیدند ولی ملاقاتها برای یافتن عضو جهت فعالیتهای سیاسی و اعمال خشونت صورت می گرفت."
صلاح الدین در ماه می ۱۹۷۵ سعید رمضان را ملاقات کرد. او یک وکیل مصری و محقق اسلامی بود که سخنران مهمان در یک مراسم نماز مرکز اسلامی بود. این مرکز مسجد بزرگی واقع در خیابان ماساچوست واشنگتن بود. رمضان که مؤسس و پیشوای مرکز اسلامی ژنو بود، از دهه پنجاه میلادی در سویس در تبعید به سرمیبرد. صلاح الدین، رمضان را که مشاور و پیشوای روحانیش تا زمان مرگ رمضان در سال ۱۹۹۵ بود، به عنوان "رﺃس بین المللی اخوان‌المسلمین" توصیف می کند. (اخوان‌المسلمین که در سال ۱۹۲۸ میلادی در مصر بنیان گذارده شد، بنا به گفته صلاح‌الدین الهام بخش تمامی گروههای مبارز در جهان اسلام بود. پدر زن رمضان مؤسس آن بود.)
در تابستان ۱۹۷۵ رمضان با صلاح الدین در خانه ای واقع در یک کیلومتری دانشگاه "هوارد" در واشنگتن بسر برد. آنها غالبا تمام شب صحبت می کردند. صلاح‌الدین گفت: "فکر نمی‌کنم هیچ کسی حتی پدر و مادرم بهتر از او مرا بشناسد." یکی از موضوعاتی که درباره آن صحبت می کردند، شخصیت صلاح‌الدین و بویژه قابلیتش برای اعمال خشونت آمیز بود. به گفته صلاح الدین، رمضان به او اطمینان داده بود که اگر از او چنان عملی سرزند، از نظر احساسی دچار ترس نخواهد شد. آنرا "انجام داده و به سادگی فراموش خواهد کرد."
در دسامبر ۱۹۷۹ صلاح الدین به رمضان تلفن می کند تا نظرش را درباره کار کردن به عنوان نگهبان برای ایرانی‌ها جویا شود. ده ماه از سرنگونی شاه می گذشت و آیت الله خمینی که اکنون در ایران قدرت داشت، نگران ضد انقلاب بود. صلاح الدین بخاطر دارد که رمضان به او گفت هر کار ممکنی به نفع خمینی می تواند انجام دهد. صلاح الدین گفت: "لحنش محکم بود و گفته‌اش برایم حکم فرمان داشت."
صلاح الدین به من گفت که رمضان درباره نقشه قتل طباطبایی چیزی نمی‌دانست اما مقاله‌ای در روزنامه واشنگتن پست به تاریخ ۸ اوت ۱۹۸۰ گزارش می‌دهد که در حول و حوش زمان قتل، به خانه رمضان در ژنو سه بار از یک تلفن عمومی نزدیک به دفتر دیپلماتیک ایران، زنگ زده می‌شود. یک مقام اجرایی آشنا با پرونده طباطبایی به من گفت که بازرسان بر این باورند که تماس های تلفنی توسط یکی از "مربیان" صلاح‌الدین گرفته شده. فردی که عامل خمینی در ایالات متحده بوده و در جریان رسیدگی به پرونده این قتل اتهامی به او وارد نشده است.
صلاح الدین به من گفت: "مردی که برای کشتن طباطبایی استخدامش کرده بود، فردی در واشنگتن بود که دستورالعمل را از دولت ایران منتقل می‌کرد." او نام این فرد "رابط" را افشا نکرد و تنها گفت که گمان می کند او را در مرکز دانشجویان ایرانی ملاقات کرده است. "در هیچ مقطعی من خود را به عنوان آدمکش مزدور معرفی نکرده بودم. اما برای آنهایی که مرا می‌شناختند روشن بود که هیچ ترسی از خشونت و یا مقامات نداشتم." صلاح‌الدین گفت که به او "بسته‌ای نقد" (در واقع پنج هزار دلار) دادند و پنج هفته وقت برای اینکه کار را تمام کند. او گفت: "از چیزی که پشیمانم، نقشه به دردنخوری بود که دوستانم را پشت میله ها قرار داد." پلیس و اف بی آی دریافتند که علاوه بر راننده خودروی کرایه‌ای و پستچی، صلاح‌الدین دست کم سه نفر دیگر را نیز به خدمت گرفته است. یک نفر که خودروی فرار را کرایه کرده بود، فرد دیگری که بعدا اثر انگشت‌ها را از آن پاک کرده بود، و فردی که با ادعای دزدیده شدن ماشین پست، کوشیده بود برای پستچی بهانه‌ای بتراشد. در کل ده نفر از همکاران صلاح‌الدین بازداشت و محاکمه شدند. بیشتر آنها سیاهپوستان مسلمانی بودند که همانند صلاح‌الدین ایرانیان انقلابی را در مسجد و یا سایر اجتماعات مسلمانان در واشنگتن ملاقات کرده بودند. از این افراد پنج نفر به جرم همکاری با صلاح‌الدین در قتل و بقیه به جرمهای دیگری نظیر دزدی بانک و تملک غیرقانونی اسلحه، دادگاهی شدند.
پلیس آگاهی منطقه واشنگتن پرونده قطوری از صلاح‌الدین داشت. او روز ۴ نوامبر ۱۹۷۹روزی که تسخیر سفارت آمریکا در تهران آغاز شد، به همراه مأمور آیت الله خمینی، بهرام ناهیدیان، و گروهی از هواداران خمینی که خود را به تاج مجسمه آزادی زنجیر کرده و علیه شاه شعاری روی پارچه افراشته بودند، دستگیر شده بود. در بهار سال۱۹۸۰ (۱۳۵۹)، اختلافات میان رهبران محافظه کار مرکز اسلامی در خیابان ماساچوست و گروهی از طرفداران افراطی خمینی و مسلمانان سیاهپوست، شدت گرفت. روز دوم آوریل، مدیر و نایب مدیر مرکز به پلیس گفتند که بخش انقلابی تهدید کرده است که اختیار مسجد را با زور به دست آورد. تصور بر این بود که صلاح‌الدین و ناهیدیان جزو رهبران اصلی باشند. پلیس از این بیم داشت که درگیری در مسجد بهانه ای باشد برای تحریک پلیس علیه مسلمانان و ایجاد تصاویری که در آن پلیسهای کلاه خود بر سر به جمع مسلمانان نمازگزار در پایتخت حمله می کنند. امری که می توانست موقعیت گروگانهای آمریکایی در تهران را به مخاطره انداخته و موجب فتوایی جهانی برای توسل به سلاح شود.
صلاح الدین خود را "بمبی ساعتی" توصیف کرد که خشم فزاینده‌اش توسط دولت ایران مورد بهره برداری قرار گرفت. صلاح‌الدین گفت زمانی که فرستادگان تهران از او خواستند تا طباطبایی را به قتل برساند، تلاشی ناموفق کرد تا آنها را قانع کند که اجازه دهند در عوض دو آمریکایی را به قتل برساند. گفت که به فرستادگان گفته است: "اگر می‌خواهید تاثیری بگذارید، کشتن یک ایرانی تبعیدی کار مهمی نیست." او برای آنها فاش نکرد که مقدمات کار برای دو هدف دیگر را فراهم کرده بود. یکی از هدف‌ها، "کرمیت روزولت" مقام سابق سی آی ای بود که در بازگرداندن شاه به قدرت در سال ۱۳۳۲ نقش داشت و دیگری "هنری کیسینجر" بود که به خاطر نقشی که در بمباران کامبوج و کودتا علیه "سالوادور آلنده" در شیلی ایفا کرده بود، او را برگزیده بود. صلاح‌الدین در تهران از من پرسید: "هرگز فیلم حمله به کاخ ریاست جمهوری آلنده را دیده‌ای؟ چرا آن حمله بجاست ولی تلاش برای حمله به کاخ سفید نشانه‌ی سنگدلی غیر قابل توصیف است؟"
از صلاح الدین پرسیدم که به گمان او با کشتن کیسینجر چه کاری انجام می‌شد؟ او گفت: "مثل این است که با یک زورگو مواجه باشید. روز اول که به مدرسه می روید، فردی پول ناهار شما را می‌گیرد. و این ادامه پیدا می‌کند تا روزی که کاری درباره‌اش انجام دهید تا او را از رفتارش منصرف کند." او افزود: اگر چه می دانست که احتمال زیادی دارد توسط محافظان کیسینجر کشته شود، اما آماده بود که نقشه‌اش را پیش برد. در یک نامه الکترونیکی نوشت: "خود را خطردوست نمی‌دانم. اما هیجان آن مثل ماده‌ی مخدر است و در شرایط بین مرگ و زندگی است که می‌شود فهمید زنده بودن چه معنایی دارد."
صلاح الدین در سالهای نخست اقامتش در ایران پی برد که گرچه به جهاد خشونت آمیز معتقد است اما محدودیتهایی درستیزه جویی‌اش دارد. گفت که در سالهای ۸۰ میلادی شاخه‌ای از اطلاعات نظامی ایران از او خواست تا هواپیمایی را برباید. اما به گفته او "چیزی درباره گیر افتادن در کاری وجود دارد که نمی‌توانم آن را بپذیرم. ممکن بود کار بزن و برو دیگری را می‌پذیرفتم. اما تصور نگهداشتن انسان‌ها زیر چنان فشاری..."
صلاح الدین می گوید که به جز پنج هزار دلاری که برای کشتن طباطبایی گرفته، هیچ مبلغ دیگری را مستقیما از دولت ایران دریافت نکرده است. "بعضی‌ها گمان می‌کنند که من به نوعی حقوق بگیر ویژه دولت هستم. اما هیچکس به من شغلی تشریفاتی در تهران نداده و از هیچ طریقی یارانه دریافت نکرده‌ام." می گوید که مدت کوتاهی برای پاسداران انقلاب تدریس انگلیسی کرده و سال گذشته مجری یک برنامه هفته‌ای دوبار تلویزیون ایران بوده است. برای نه سال در یکی از چهار روزنامه انگلیسی زبان تهران، ویراستاری، نویسندگی، و گزارشگری جنگ کرده است. صلاح‌الدین به من گفت که در فوریه ۱۹۹۱ برای گزارش جنگ خلیج به عراق رفته و توانسته است که مصاحبه ای با "ابو عباس"، تروریست فلسطینی داشته باشد که در سال ۱۹۸۵رهبری ربایندگان کشتی ایتالیایی "آشیل لارو" را به عهده داشته است.
صلاح الدین همچنین به عنوان نماینده سیاسی سعید رمضان در میان مسلمانان افراطی سفر کرده است. "خود را به عنوان فرستاده رمضان معرفی می‌کردم و این با تشویق خودش بود." صلاح‌الدین نوشت که در سال ۱۹۸۶ از طریق یکی از بستگان قذافی، "در مواردی نزد معمر قذافی رمضان را نمایندگی کرده است" و در سال ۱۹۹۵ نیز پیامی از سوی رمضان به برهان‌الدین ربانی در افغانستان رسانده مبنی بر اینکه طالبان با سی آی ای رابطه دارد. او می گوید که از دسامبر ۱۹۸۶ تا می ۱۹۸۸ در افغانستان به عنوان یک سرباز در میان مجاهدین خدمت کرده است.
در سال ۱۹۹۳ میلادی اندکی پس از اولین بمبگذاری در مرکز تجارت جهانی، یک کارآگاه اطلاعاتی سابق به نام "کارل شوفلر" که به همراه ماموران فدرال در یک نیروی متشکل از چند سازمان برای مبارزه با تروریسم در واشنگتن خدمت کرده بود، با صلاح‌الدین تماس برقرار کرد. کارآگاه "تام کافیل" از اداره پلیس محلی بخش "مونتگومری" به من گفت: "کارل به این نتیجه رسید که داوود ممکن است یکی از معدود افرادی باشد که بداند این بمبگذاری برای چه بوده و اینکه چه اعمال و یا اهداف دیگری، در دستور کار بوده است."
صلاح الدین شروع به برقراری ارتباطی مخفی با مقامات آمریکا کرد تا به ایالات متحده برگردد و برای قتل طباطبایی محاکمه شود. او تایید کرد که "در آن زمان جدی بودم و کارل تنها کسی بود که می توانست مرا به خانه بازگرداند."
کافیل گفت: "برنامه این بود که از ابزار اعمال فشار قتل برای پی بردن به میزان اطلاعات او استفاده شود." صلاح‌الدین به "شوفلر" گفت که بمبگذاری با حضور نظامی ایالات متحده در عربستان سعودی ارتباطی مستقیم دارد. موضوعی که در میان افراطیون مسلمان آتش افروز است.
در ماه مارس ۱۹۹۴ بنابر توصیه "شوفلر"، صلاح‌الدین نامه‌ای به "ژانت رینو" دادستان کل وقت نوشت. این تنها تماس رسمی او با دولت ایالات متحده بود. او در این نامه شرایط خود را برای "میانجیگری میان ایالات متحده و برخی شخصیتهای کلیدی جنبش جهانی اسلامی" و همچنین فراهم آوردن اطلاعات درباره برخی از کارهایش برای ایران، طرح کرد. صلاح‌الدین به دادستان کل نوشت: "بهای این خدمت رهایی از هر نوع پیگرد قانونی در رابطه با اتهاماتی است که در پرونده قتل به او وارد شده است. صلاح‌الدین گفت که هرگز پاسخی از "رینو" و یا کس دیگری در این رابطه دریافت نکرد. یک سخنگوی وزارت دادگستری گفت که هیچ اثری از نامه صلاح‌الدین وجود ندارد. در سال ۱۹۹۶ پیش از آنکه معامله صورت بگیرد، "شوفلر" در اثر تورم لوزالمعده جان سپرد و علاقه صلاح‌الدین برای تسلیم شدن نیز رنگ باخت. او خبر مرگ شوفلر را از طریق یک پست الکترونیکی که توسط یک عضو سابق سی آی ای بنام "جک پلات" فرستاده شده بود، دریافت کرد. پلات به من گفت: "در میان پرونده‌ها می‌گشتم که آدرس پست الکترونیکی مورد استفاده کارل را پیدا کردم." او گفت: "صلاح‌الدین نامه‌ای به او فرستاد و بعد زنگ زد. خیلی پریشان بود. دوبار گفت که: نمی‌توانم باور کنم! و من گفتم که: به هر حال باید باور کنی."
صلاح الدین در ماه می ۲۰۰۱ به شکلی غیر منتظره مجددا ظاهر شد: به عنوان بازیگری در فیلمی ایرانی به نام "قندهار" که در فستیوال کان نشان داده شد و اندکی بعد در سرتاسر جهان به نمایش درآمد. فیلم بر اساس داستان واقعی یک زن افغان است که عازم کشورش می‌شود تا دوستی را بیابد که به خاطر رفتار خشن طالبان تهدید به خودکشی کرده است. "قندهار" مجادلات بسیاری برانگیخت که در داخل ایران به خاطر تأکید بر ناکارآیی دولت در فراهم آوردن مدرسه برای کودکان پناهنده افغانی، و در اروپا و آمریکا به خاطر دادن نقش اصلی به فردی است که متهم به آدمکشی می‌باشد. (صلاح‌الدین در این فیلم با نام "حسن تنتنی" ظاهر شده است.) کارگردان فیلم در بیانیه‌ای که در سایت اینترنتی‌اش منتشر شده، می‌گوید که او دوست دارد از بازیگران غیر حرفه‌ای در فیلمهایش استفاده کند و هیچ مسـؤلیتی را درباره گذشته صلاح الدین نمی‌پذیرد. او [محسن مخملباف] می‌نویسد: "درباره زندگی آنها فضولی نمی‌کنم. من یک هنرمند هستم و نه قاضی، پلیس و یا مامور اف بی آی. " صلاح‌الدین که نمی‌خواهد بگوید چطور این نقش را بدست آورده است، نقش یک دکتر دلسوز آمریکایی را بازی می‌کند که دوست زن افغان می‌شود. در غالب مدت فیلم، این دکتر یک ریش کامل قلابی دارد تا شبیه مردان افغانی شود. اما در یک صحنه کوتاه بدون ریش است. در این صحنه بود که یکی از دوستان خانوادگی طباطبایی صلاح‌الدین را شناسایی می‌کند و بلافاصله به محمد رضا طباطبایی برادر دوقلوی علی اکبر زنگ می‌زند. طباطبایی به من گفت: "وحشت کردم. با بدون ریش ظاهر شدنش می‌گفت: بله، مردی را کشتم اما اینجا یک ستاره سینما هستم و هیچکس نمی‌تواند کاری بکند."
یک بعد از ظهر صلاح‌الدین برای صرف چای و بیسکویت به اتاق هتل من آمد. مثل دفعات مکرر پیشین از او پرسیدم که درباره حملات یازدهم سپتامبر به مرکز تجارت جهانی چه فکر می‌کند. آیا یک کشتار دستجمعی بود؟ او پاسخ داد: "چیزی کم نداشت. مذهب اجازه کشتن انسان‌ها را می‌دهد. اما درباره اینکه چه کسی را می‌توان کشت، خیلی سختگیر است." او ادامه داد: "مرکز تجارت جهانی طبعا یک هدف سمبولیک بود و بمبگذاران روی این امر بیش از هر چیز حساب کرده بودند. اما از نقطه نظر دینی، مسلمانان از کشتن افراد غیرنظامی و شهروند منع شده‌اند. این چیزی است که همواره درباره‌اش خیلی محتاط بوده‌ام."
صلاح‌الدین به من گفت که از قضا یکی از اقوامش در حمله به پنتاگون جان سالم بدر برده است و اینکه دکتر خانوادگیش در "بی شور" یکی از پسرانش را در حمله به مرکز تجارت جهانی از دست داده است. با اینهمه در کمال حیرت شنیدم که گفت: "من با پنتاگون هیچ مشکلی نداشتم. برای مردمی که آنجا مردند، بخصوص غیرنظامیان، ناراحت شدم. اما در شرایطی نظیر این، آنها می‌دانستند که در چه جایی کار می‌کنند." او افزود: "اگر حق انتخاب هدفی را در واشنگتن داشتم، من کاخ سفید را انتخاب می‌کردم."
وقتی از او پرسیدم که آیا گمان می‌کند "محمد عطا" یکی از خلبانانی که هواپیما را به برجها کوبید، یک منحرف بود، گفت: "گمان می‌کنم جامعه مصر بطور ویژه و عربستان سعودی تا درجه‌ای کمتر، برای دهه‌ها این نوع شخصیتها را پرورانده‌اند." ایران کوشیده است تا برای فعالیتهای تروریستی خود از سازمانها و عوامل جایگزین استفاده کند.
صلاح‌الدین به تندی رژیمی را مورد انتقاد قرار داد که او را به خدمت گرفته و به او پناهندگی داده است. او گفت: "ایرانی‌هایی که در رابطه مستقیم با من بودند بسیار دور از سرمشق‌های پاکدامنی از آب درآمدند. فساد در میان ملاهای بالاترین سطوح غیرقابل تصور است. این امر شامل سورچرانی مالی، نقض فاحش حقوق بشر، قتلهای فرا قضایی، و دو نظام قضایی است که یکی برای ملاها و دیگری برای شهروندان است."
آزادی صلاح‌الدین در انتقاد از ملاها نشانه‌ی پشتگرمی او به عمل موفقیت آمیزی بود که در "جنگ" انجام داده بود و یا شاید تنها یک بی‌احتیاطی؛ چرا که به خوبی به خطر مخالفت کردن در ایران واقف بود. او به من گفت که شرایط فعلیش "مناسب" نیست و در یک پیام الکترونیکی قبل از ورودم به تهران نوشت: "اگر مرا در فرودگاه ندیدی، معنیش این است که یا مرده‌ام و یا دستگیر شده‌ام."
صلاح‌الدین آشکارا در جستجوی راهی برای خروج از ایران است. وقایع یازده سپتامبر و الگوی جدیدا رایج "خودکشی انقلابی" از او پیشی گرفته‌اند. او در وطن تازه‌اش بی‌قرار و نگران است.
زمانی که در یک راه خلوت و تاریک به سوی فرودگاه می‌راندیم، از او پرسیدم: "چه چیزی در انتظارت است؟"
گفت: "در این لحظه که اینجا نشسته و با تو صحبت می‌کنم، حقیقتا نمی‌دانم. در تنگنا هستم." بعدا در نامه‌ای نوشت در "یکی از آن دوره‌های انتقالی دشوار بازسازی" بسر می‌برد. او با یأس می‌جنگد. برایم نوشت: "افسردگی یکی از خطرات تبعید طولانی است. از حملات آن رنج می‌برم. در طی پنج سال گذشته، می‌توانم بگویم که چهار ماه از سال را در درجه‌ای از افسردگی ذهنی بسر می‌برم."
یک انتخاب برای صلاح‌الدین این است که خود را تسلیم کند تا به خاطر قتل طباطبایی محاکمه شود. اما او حاضر به انجام این کار نیست. "فکر این که برگردم به خانه و به زندان بروم چیزی نیست که بتوانم بپذیرم." صلاح‌الدین گفت از این که زنده است احساس آرامش می‌کند. "اگر در کشورم مانده بودم، شک دارم که می‌توانستم سالهای دهه ۸۰ را پشت سر بگذارم. اطمینان دارم که به مرگ طبیعی نمی‌مردم و اطمینان دارم که در تنهایی هم نمی‌مردم."


۳۱ تیرماه ۱۳۵۹




نویسنده:
ایرا سیلورمن
ناشر:
The New Yorker
تاریخ انتشار:
اوت ۵، ۲۰۰۲
نوع متن:
مقاله از روزنامه


کپی رایت بنیاد عبدالرحمن برومند

http://www.iranrights.org/farsi/library.php

موارد نقض حقوق شهروندی در بازداشتگاه های استان تهران

استفاده از چشم‌بند، ضرب و شتم متهمان و...


خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران: حجت‌الاسلام ‌والمسلمین عباسعلی علیزاده، رییس كل دادگستری استان تهران و رییس هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی، اقدامات انجام شده در رابطه با حفظ حقوق شهروندی را طی گزارش مفصلی به آیت‌الله هاشمی شاهرودی، رییس قوه‌ی قضاییه تقدیم كرد.
استفاده از چشم‌بند، ضرب و شتم متهمان، تعیین تكلیف نشدن متهمان و طولانی شدن مدت تحقیقات، زندان برای نوجوان ۱۳ ساله به خاطر دزدیدن یك مرغ در بدترین بازداشتگاه‌ها، نگهداری پیرزن متولد ۱۳۱۱ در زندان به‌خاطر ناتوانی مالی، دستگیری زنی به جای شوهرش كه متهم به جرایم مواد مخدر و متواری است، بلاتكلیف بودن ۱۴۰۰ زندانی یكی از زندان‌ها و... از موارد بارز نقض حقوق شهروندی است كه هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی در چند ماه بررسی خود از بازداشتگاه‌ها به آن رسیده است كه به دنبال پیگیری‌های خبرنگار ایسنا از سوی رییس دادگستری تهران در اختیار این خبرگزاری قرار گرفت.
به گزارش خبرنگار ایسنا، این وقایع درحالی رخ داده است كه احترام به كرامت و ارزش والای انسانی و تامین آزادی‌های مشروع و حقوق شهروندی در راستای تاكید دین مبین اسلام به این مهم سبب شد كه آیت‌الله هاشمی شاهرودی بخشنامه‌ای را در ۲۰ فروردین ۱۳۸۳ در باب رعایت حقوق شهروندان خطاب به قضات، ضابطان، ناظران زندان‌ها و بازداشتگاه‌های سراسر كشور صادر كند.
اهمیت موضوع هم به حدی بود كه دستگاه تقنینی كشور كه متولی امر قانونگذاری است نیز بخشنامه مزبور را به تصویب رساند. در این بخشنامه كه بعدها به صورت قانون درآمد به رعایت كلیه حقوق شهروندان مخصوصا متهمان در مراحل مختلف تحقیق، تعقیب و نگهداری تاكید شده است.
همچنین بخشنامه رییس قوه‌ی قضاییه بر رعایت قوانین در كشف و تعقیب جرایم، اجرای تحقیقات، صدور قرارهای تامین و بازداشت موقت و اجتناب از هرگونه سلایق شخصی و سوءاستفاده از قدرت یا اعمال هرگونه خشونت و یا بازداشت‌های غیرقانونی، صدور احكام محكومیت طبق اصول و موازین قانونی، فراهم آوردن زمینه حق دفاع برای متهمان در محاكم و دادسراها و رعایت اخلاق اسلامی با مردم، ممنوعیت هرگونه شكنجه و توسل به روش خلاف در تحقیقات و بازجویی و پرهیز از كنجكاوی در اسرار شخصی و خانوادگی و همچنین انجام سوال‌ها و پرسش‌های روشن و مرتبط با اتهام انتسابی و خودداری از تحریف نوشته‌ها یا القای به متهمان و تاكید بر برخورد قانونی با متخلفان تاكید شده است.
بر اساس گزارش خبرنگار حقوقی ایسنا، در ماده‌ی ۱۵ بخشنامه رییس قوه‌ی قضاییه مقرر شده كه با هیاتی كه برای نظارت بر اجرای این مواد تعیین شده‌اند، همكاری لازم مبذول شود.
این هیات كه متشكل از نماینده‌ی سازمان قضایی نیروهای مسلح، نماینده‌ی دادستان نظامی تهران، نماینده سازمان بازرسی كل كشور، معاون رییس كل دادگستری و نماینده‌ی دادسرای انتظامی قضات و یكی از دادیاران دادسرای دیوان عالی كشور بودند اقدام به بازرسی‌های مختلفی از بازداشتگاه‌ها و آگاهی‌های استان تهران كردند.
در گزارش تهیه ‌شده از سوی هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی، گزارش بازرسی از بازداشتگاه آگاهی تهران، بازداشتگاه سازمان حفاظت اطلاعات ارتش، بازداشتگاه اماكن، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات وزارت دفاع موسوم به ۶۴، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، زندان رجایی‌شهر، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات سپاه، بازداشتگاه اطلاعات سپاه، بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات زندان اوین، بازداشتگاه آگاهی در شهرری، ستاد مبارزه با مواد مخدر ری، بازداشتگاه كلانتری ۱۶۰ خزانه، زندان قزل حصار كرج واحد ۳، ندامتگاه خورین ورامین، بازداشتگاه آگاهی ورامین، بازداشتگاه آگاهی شهریار، بازداشتگاه ستاد مبارزه با مواد مخدر شهریار، از دادگاه انقلاب اسلامی تهران و دادسرای ناحیه ۷ انقلاب و ذكر شده كه در آن از وجود موارد بارز از نقض حقوق شهروندی خبر داده شده است كه هیات مذكور افراد متخلف را شناسایی و با برخی از آنها برخورد كرده است.
به گزارش خبرنگار حقوقی ایسنا، در اقدام دیگر و پیرو دستورالعمل رییس قوه‌ی قضاییه، دادگستری استان تهران اقدام به اختصاص شعبی برای رسیدگی و جمع‌آوری شكایات واصله درباره‌ی نقض حقوق شهروندی كرد كه شعبه ۷۹ دادگاه كیفری، شعبه ۱۰۵۹ دادگاه عمومی تهران، شعبه دوم بازپرسی دادسرای تهران، شعبه‌های دوم و پنجم دادگاههای نظامی تهران شعبه ۱۲ بازپرس و شعبه اول دادیاری دادسرای نظامی تهران در این راستا و در جهت سهولت مراجعه شهروندان و رسیدگی سریع‌تر به شكایات واصله در خصوص حقوق شهروندی تعیین شدند.
تاكنون ۱۴۳ شكایت به این هیات واصل شده است كه یكی از آنها مربوط به شخصی است كه از دی ماه سال ۱۳۶۷ در زندان به سر می‌برد كه در پرونده بازداشتی وی هیچ‌گونه سابقه‌ای از سوی مرجع قضایی یا حكم محكومیت وجود ندارد.
هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی در اولین بازرسی خود گزارش بازرسی‌های خود از بازداشتگاه‌های حفاظت و اطلاعات، آگاهی و اطلاعات نیروی انتظامی، حفاظت اطلاعات ارتش در مورد وضعیت زندانیان و مسائل مربوط به بهداشت و نحوه‌ی ملاقات زندانیان و شیوه‌های اتخاذ شده در مورد احضار، جلب و نحوه دستگیری آنها را جمع‌آوری و در مورد احضار و برخورد با افراد خاطی تصمیماتی اتخاذ كرد.
در این گزارش آمده است كه تعداد ۱۴۰۰ نفر زندانی در زندان رجایی شهر بلاتكلیف هستند كه وضعیت آنها باید بررسی و چنانچه توسط مراجع ذی‌ربط تقصیر یا قصوری صورت گرفته باشد، اقدام قانونی صورت گیرد.
همچنین در این گزارش خواسته شده تا اداره آگاهی كرج و تهران وابسته به نیروی انتظامی دعوت و مسائلی به آنها تذكر داده شود. از جمله این موارد بلاتكلیفی دختری دوم دبیرستانی، زندانی كردن پیرزن ناتوان و كمبود مددكاران بوده است.
عبدالعلی میركوهی، قائم مقام رییس كل دادگستری استان تهران در اولین جلسه هیات نظارت و بازرسی استان تهران وظیفه این هیات را نظارت و ارزیابی سیستماتیك واحدهای ذیربط زندان‌ها، دادسراها، اداره اطلاعات، قضایی حفاظت اطلاعات و در نظر گرفتن جنبه‌های ارشادی و آموزشی دانسته و تصریح می‌كند كه قانون آیین دادرسی كیفری كه در حال تدوین و بازبینی قرار گرفته، بیشتر اتهامی است. همه جوانب باید رعایت شود و رعایت حقوق نیاز به اصلاح قانون دارد، قانون كلی است، نكات ابهام با نقص گفته شود.
حجت‌الاسلام ‌والمسلمین علیزاده كه ریاست هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی را بر عهده دارد در یكی از جلسات این هیات بیان كرده كه كلیه مصلحت‌های لازم در قانون در نظر گرفته شده و بایستی توسط مجریان به نحو صحیح اجرا شود و وظایف هیات هم انطباق عملكرد مجریان با قانون است و چنان چه فرد یا نهادی مصلحت دیگری را در نظر گرفته است ارتباطی با قانون ندارد و در صورت تخلف بایستی پاسخگوی آن باشد.
هیات در یكی از جلسات اعلام می‌كند كه بر اساس اطلاعات رسیده برخی از نهادها از چشم‌بند استفاده می‌كنند و با توجه به استفاده از آن در قانون به ماموران تذكر داده شده اما آنها مسائل امنیتی را عنوان می‌كنند. بین مسائل امنیتی و اجرایی قانون تعارض ایجاد نموده‌اند.
علیزاده در این رابطه بیان می‌كند این مصلحت‌ها با قانون ارتباطی ندارد. هر كسی مشكلی دارد باید برود و آن را حل كند. هر دلیلی كه آنها برای زدن چشم‌بند دارند به ما ارتباطی ندارد ما نباید در اجرا مصلحت‌اندیشی كنیم.
یكی دیگر از اعضای هیات در جلسه‌ای مطرح كرده كه در صحبت‌های فرمانده نیروی انتظامی تلویحا اقرار به ضرب و شتم شده كه این مساله باید پیگیری شود.
رییس هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی مطرح می‌كند هم اینكه هیات شكایت و گزارش‌ها را پیگیری می‌كند بسیار موثر است. در كدام آیین آمده كه یك زن را این قدر مورد ضرب و شتم قرار دهند، در قانون اساسی شكنجه ممنوع است ولو مطابق با واقع باشد، كسی نمی‌تواند دستور شكنجه صادر كند.
بر اساس این گزارش گویا عده‌ای بر سر راه این هیات مشكلاتی ایجاد كرده‌اند و از همكاری همه‌ جانبه با این هیات خودداری كردند، میركوهی مطرح می‌كند كه این هیات باید وظایف قانونی خود را انجام دهد و چنانچه تهدیداتی هم از ناحیه هركسی وجود داشته باشد نباید توجه شود و هیات باید شجاعانه وظیفه‌شان را انجام دهند.
در این گزارش مطرح شده كه علی‌رغم تمام تاكید‌های مسولان مبنی بر احترام به حقوق عامه، گروهبانی ۴ نفر را در ترمینال فرودگاه بدون مجوز دستگیر می‌كند و سپس از روی عملكردهای خانوادگی و آلبوم آنها تشكیل پرونده می‌دهد. ما به قاضی خودمان اشكال داریم، متاسفانه قاضی در اختیار نیروی انتظامی است، قاضی ما نباید ابزار وزارت یا حفاظت قرار گیرد.
علیرغم تمام تاكیداتی كه بر اجرای قانون حقوق شهروندی از سوی مسوولان عالی‌رتبه كشور صورت می‌گیرد، بر اساس گزارش تهیه‌شده از سوی دادگستری بارها شاهد مقاومت در مقابل كار هیات هستیم. به طوری كه این هیات به بازداشتگاه اطلاعات سپاه مراجعه كرده اما این بازداشتگاه از راه دادن آنها خودداری كرده است و مطرح شده كه حتی اگر مقام بالاتر از شما هم بیاید او را راه نمی‌دهیم.
هرچند كه رییس كل دادگستری استان تهران، این هیات را رسمی و قانونی عنوان كرده و گفته كه ما باید مسوولیت‌مان را به خوبی انجام دهیم و نباید مساله‌ای از ما پنهان بماند، مسولان این بازداشتگاه خود را ورای هرگونه قانون می‌دانند.
هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی در بازدیدهای به عمل آمده از بازداشتگاه وزارت اطلاعات حدود ۲۸ نفر افرادی كه بر اثر ارتباط با یك شبكه ماهواره‌ای كه توهین به مقدسات داشته دستگیر شدند را ملاحظه می‌كند كه گویا اكثرشان بی‌سواد و فریب‌خورده هستند و بلاتكلیف باقی ماندند.
تعیین تكلیف نشدن متهمان و طولانی شدن مدت تحقیقات از مسائلی است كه در این گزارش به آنها اشاره و بر ضرورت حل آن تاكید شده است.
هیات مذكور در مرحله‌ی دیگری از بازرسی‌های خود به زندان رجایی‌شهر مراجعه می‌كند و در كمال تعجب شاهد وجود پیرزنی متولد ۱۳۱۱ در زندان می‌شود و در صحبت با وی متوجه می‌شود كه او چهار ماه است در زندان به سر می‌برد، این پیرزن منزلش را به سه افغانی رهن داده كه چون نتوانسته رهن را به آنها برگرداند در زندان به سر می‌برد یا در این زندان خانمی می‌گفت چون به شوهرش تهمت مواد مخدر زده شده و وی متواری است، او را به جای شوهرش دستگیر كرده‌اند.
به گزارش خبرنگار حقوقی ایسنا، در بازرسی‌های به عمل آمده از كلیه‌ی بازداشتگاه‌های حفاظت اطلاعات‌ها بحث شنود به عنوان یك اصل مطرح بوده است. این هیات مطرح می‌كند كه این وضعیت نباید وجود داشته باشد و در موارد مشخص نیز باید با مجوز قضایی این كار صورت گیرد.
یكی دیگر از مسایل قابل توجه كه در بازرسی‌های انجام شده هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی به آن برخورد شده این بوده كه بازداشتگاه‌های حفاظت اطلاعات‌ تعارض در مدیریت وجود دارد و هرچه كارشناسان خودشان می‌گویند، عمل كنند. آنجا به ظاهر تحت مدیریت سازمان زندان‌هاست، اما حرف سلسله مراتب خودشان را عمل می‌كنند.
در این گزارش بر اصل و حق مسلم متهمان در استفاده از وكیل تاكید و عدم حضور قاضی ناظر زندان و تبعیض آشكار در داخل زندان نیز از جمله موارد تخلف ذكر شده است، وجود دارد.
این گزارش به شمار خودكشی زنان زندانی در زندان رجایی شهر اشاره كرده و خواسته است علت خودكشی‌ها در این زندان بررسی شود. هرچند كه زندان سعی در كتمان این مساله داشته است. همچنین از مسایل قابل توجه وجود ۷ مددكار در زندان رجایی شهر برای هر سه هزار نفر زندانی بوده است.
آنچه از گزارش مورد بحث بر می‌آید این بوده كه هر یك از پادگان‌ها، حفاظت اطلاعات‌ها و... بازداشتگاهی جداگانه دارند كه این خلاف بخش‌نامه رییس قوه‌ی قضاییه است. هیات تذكر داده كه بازداشتگاه‌ها باید متمركز شوند، زندان‌ها نباید دو مدیریتی یا چندمدیریتی باشند. ماموران سپاه و ارتش نباید زندانبان باشند، زیرا اگر اتفاقی رخ دهد قوه‌ی قضاییه باید پاسخ دهد " پس نمی‌شود كه در اداره زندان نقشی نداشته باشد.
از جمله موارد مهم این گزارش نابسامانی‌های محیط بازداشتگاه‌هاست. در بخش‌نامه آیت‌الله هاشمی شاهرودی تاكید شده كه فضای هر بازداشتگاه نباید از ۱۲ متر كمتر باشد در حالی كه بر اساس اطلاعات به دست آمده در جریان بازدید هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی، متهمانی وجود داشتند كه طی ۸ یا ۹ ماه در فضای كمتر از یك متر بازداشت شده بودند.
علیرغم تمام تاكیدات قانونی بر ممنوعیت شكنجه، گزارش تهیه شده از سوی هیات وجود شكنجه و انفرادی را در بازداشتگاه پذیرفته و درصدد انجام اقداماتی برای حل آن هستند. در این گزارش اقرار با اكراه فاقد اعتبار دانسته شده است و استفاده از چشم بند كه در جریان بازرسی‌ها با آن برخورد كردند را مورد انتقاد شدید قرار دادند.
هنگام مطالعه‌ی گزارش تهیه شده به بازداشت نوجوان ۱۳ ساله به خاطر دزدیدن یك مرغ به مدت شش روز در بدترین بازداشتگاه ورامین برخورد كردم؟ و این سوال برایم مطرح شد كه آیا ما باید راحت ‌ترین روش را برای كار انتخاب كنیم؟ چه كسی باید پاسخگوی این موارد كه نقض بارز حقوق شهروندان است باشد؟ آیا می‌توان حقی كه تضییع شده را به صاحبش برگرداند؟ خسارت‌های مادی و معنوی ناشی از این سهل‌انگاری‌ها را چه كسی جبران خواهد نمود؟
همچنین در این گزارش عنوان شده كه هیات نظارت بر حفظ حقوق شهروندی خواستار آن شده است كه مواردی از احتمال تعرض به دختران و زنان بازداشت‌شده و زندانی مورد بررسی قرار گیرد و نتایج این بررسی به اطلاع هیات رسانده شود.
در بخش‌های پایانی گزارش آورده شده كه در حال حاضر سیاست نیروی انتظامی مقابله با دستگاه قضایی است، ما نباید مقابله كنیم، ما باید راه‌حل منطقی و شرعی ارائه دهیم.
هیات در بازرسی كه در زندان قرل حصار به عمل آورده، آمار قابل توجه‌ای را ارائه كرده است. كل ندامت‌گاه تا تاریخ دهم خرداد ۱۳۸۴، ۸۰۶۱ نفر بوده است، تعداد متهمان دادسرای عمومی و انقلاب استان تهران ۳۰۷۵ است كه تعداد ۵۵۵ نفر با قرار بازداشت موقت، ۱۵۶۱ نفر با قرار كفالت و ۹۵۹ نفر با قرار وثیقه به سر می‌برند.
تعداد كل محكومان محاكم عمومی و انقلاب ۴۹۸۶ نفر،‌ محكومان به جزای نقدی ۲۰۵۸ نفر،‌ كل متهمان ۵۱ درصد به جرم اعتیاد، استعمال، خرید و فروش مواد مخدر و ۴۹ درصد به جرم سرقت، ضرب و جرح و محكومیت‌های مالی، قتل عمد و غیرعمد است. از اول سال ۱۳۸۴ تعداد ۳۲۷۹ مورد به مرخصی اعزام شده‌اند كه از این تعداد ۴۸۱ نفر در مرخصی هستند و تعداد ۸۰ نفر مرتكب غیبت شده‌اند و به زندان بازنگشته‌اند.
آمار كل ورود متهم و محكوم به زندان قزل حصار در سال ۱۳۸۳، ۴۱۴۵۸ و آمار كل خروج در سال ۱۳۸۳، ۳۸۸۳۰ نفر است.



نویسنده:
حجت‌الاسلام عباسعلی علیزاده
ناشر:
ایسنا
تاریخ انتشار:
ژوئیه ۲۳، ۲۰۰۵
نوع متن:
گزارش


کپی رایت بنیاد عبدالرحمن برومند

http://www.iranrights.org/farsi/library.php

اسلام و چالش دموكراسی

اسلام و چالش دموكراسی۱


آيا حقوق افراد و حاكميت مردمی می ‌تواند در ايمان ريشه داشته باشد؟


خالد ابوالفضل


چند قرن پيش اگر يك حقوقدان مسلمان تصميم می گرفت رساله‌ای در مورد اسلام و حكومت بنويسد، آن را با تمايزگذاری ميان سه نوع نظام سياسی آغاز می كرد. اولين نظام را طبيعی می ناميد -مانند وضعيت بدوی طبيعت، دنيايی نامتمدن و پرآشوب كه قدرتمندترين افراد ظالمانه بر سايرين حكومت می كردند. به جای قانون، رسوم حكمفرمابود و به جای دولت، بزرگان قبيله كه تنها مادامی كه قوي‌ترين بودند مورد پيروی قرار می‌گرفتند.
اين حقوقدان سپس به شرح دومين نوع نظام می‌پرداخت كه شاهزاده يا شاهی بر آن حكم می‌راند و كلامش برابر با قانون بود. از آنجا كه اين قانون توسط اراده خودسرانه حاكم تعيين می ‌شد و مردم از روی نياز يا اجبار از آن پيروی می‌كردند، اين نظام نيز مستبدانه و غيرقانونی بود.
از نظر این حقوقدان، سومين و بهترين نظام، خلافت بود كه بر قانون شريعت -مجموعه قوانين مذهبی مسلمانان مبتنی بر قرآن و سنت (رفتار و گفتار پيامبر)- استوار است. طبق گفته‌های حقوقدانان مسلمان، قانون شريعت به معيارهای عدالت و مشروعيت تحقق می بخشد و فرمانبردار و فرمانروا را به يك نسبت متعهد می كند. نظام خلافت به علت مبتنی بودن بر حاكميت قانون و محروم كردن انسانها از سلطه خودسرانه بر ديگران برتر از ديگر نظام‌ها تلقی می شود.
محققان سنتی مسلمان با پشتيبانی از حاكميت قانون و دولت محدود، اصول اصلی شيوه‌های دموكراتيك مدرن را پذيرفتند. اما امروزه،مفهوم دولت محدود و حاكميت قانون فقط دو اصل از اصول نظام دولتی هستند كه با قاطعيت ادعای مشروعيت دارند. قدرت اخلاقی دموكراسی در اين ايده نهفته است كه شهروندان يك مملكت حاکمان سرنوشت خویش هستند و در حكومت‌های دموكراسی انتخابی مدرن- ارداه حاكمانه خود را با انتخاب نمايندگان نشان می دهند. در حكومت دموكراسی، مردم منشأ قانون هستند و قانون نيز به نوبه خود بايستی حقوق بنيادينی كه حامی رفاه و منافع افراد حاكم بر سرنوشت خویش است را تأمين ‌كند.
دموكراسی، اسلام را با چالشی عظيم مواجه می كند. حقوقدانان مسلمان استدلال می كردند كه قانون وضع شده از سوی پادشاهان حاكم مشروعيت ندارد، چرا كه اقتدار انسان را جايگزين حاكميت خداوند می كند. اما قانون وضع شده از سوی شهروندان حاكم بر سرنوشت خويش نيز با همان مشكل مشروعيت مواجه است. در اسلام، خداوند تنها حاكم و منشأ غايی قانون مشروع است. پس چگونه می توان برداشتی دموكراتيك از اقتدار مردم را با برداشتی اسلامی از اقتدار خداوند آشتی داد؟
پاسخ به اين سؤال هم به دلايل سياسی و هم به دلايل مفهومی نه تنها فوق‌العاده اهميت دارد بلكه فوق‌العاده دشوار است. از نقطه‌نظر سياسی، در ابتدا بايد گفت كه دركشورهای اسلامی دموكراسی با شماری از معضل‌های عملی چون سنت‌های سياسی سلطه‌جو، تاريخ حكومتهای سلطنتی و استعماری و سلطه حكومت براقتصاد و جامعه مواجه است. اما پرسش‌های فلسفی و مكتبی نيز حائز اهميت هستند. پيشنهاد من اين است كه در اينجا و در آغاز بحث، امكانات دموكراسی در دنيای اسلام را مورد تأكيد قرار دهيم.
يكی از مسائل مفهومی عمده اين است كه دموكراسی مدرن طی قرنها در شرايط خاص "پسادين پيرايي" و تجارت-محور اروپای مسيحی تكامل يافته است. آيا منطقی است كه در شرايطی فوق‌العاده متفاوت به دنبال نكاتی مشترك باشيم؟ پاسخ من با اين فرض آغاز می شود كه دموكراسی و اسلام در وهله نخست با ارزش‌های اخلاقی اساسی خود و تعهدات نگرشی پيروانشان، نه با شيوه‌های بكارگيری آن ارزش‌ها و تعهدات آغاز می شود. من معتقدم كه اگر بر آن ارزش‌های اساسی اخلاقی تأكيد كنيم خواهيم ديد كه سنت تفكر سياسی اسلامی شامل امكانات تفسيری و همچنين عملی است كه می تواند به يك نظام دموكراتيك تبديل شود. بدون ترديد، اين ظرفيت‌های مكتبی شايد تحقق نايافته باقی بمانند: دموكراسی بدون نيروی اراده، بينش هوشمندانه و تعهد اخلاقی هيچ‌گاه در اسلام تبلور نخواهد يافت. اما مسلمانان كه اسلام برايشان منبعی موثق است می توانند به اين اعتقاد دست يابند كه دموكراسی يك امر خيراخلاقی است و طلب اين امر خير مستلزم ترك اسلام نيست.

دموكراسی و حاكميت الهی
با اينكه حقوقدانان مسلمان نظام‌های سياسی را مورد بحث قرار داده‌اند اما قرآن خود شكلی خاص از دولت را مشخص نكرده است، هر چند كه مجموعه‌ای از ارزش‌های اجتماعی و سياسی را تعيين می كند كه برای يك جامعه مسلمان محوری است. اين ارزشها از اهميت ويژه‌ای برخوردارند: طلب عدالت از طريق مشاركت اجتماعی و همكاری متقابل (قرآن ۴۹:۱۳، ۱۱:۱۱۹)، پايه‌ريزی يك روش غيراستبدادی و مشورتی حكومت و نهادينه ساختن رحمت و شفقت در تعاملات اجتماعی (۴۵:۲۰، ۲۹:۵۱، ۲۷:۷۷، ۲۱:۱۰۷، ۵۴ و ۶:۱۲). به اين ترتيب، امروزه مسلمانان در شرايط مساوی بايستی از نوعی دولت پشتيبانی كنند كه برای كمك به ارتقای اين ارزشها اثربخش‌ترين باشد.

دلیلی در حمایت از دموكراسي
بررسي‌های متعدد نشان می دهد كه دولت مبتنی بر دموكراسی -و بويژه دموكراسی قانونمند كه از حقوق اوليه افراد حمايت می كند- همان دولت موردنظر است. بحث عمده من (بقيه مباحث بعد مطرح خواهند شد) بر اين مبناست كه دموكراسی -با تعيين حق بيان، حق تشکیل انجمن وحق رأی برای همگان- بيشترين قابليت را برای ترغيب عدالت و حمايت از شأن انسانی داراست بي‌آنكه خداوند را مسئول بی‌عدالتيهای بشر يا كوچك شمردن انسانها از سوی يكديگر بداند. يكی از ايده‌های بنيادين در قرآن اين است كه خداوند با قرار دادن تمام انسانها به عنوان نایب خود روی زمين به تمام بشريت نوعی الوهيت اعطا كرده است. "به ياد داشته باشيد هنگامی كه پروردگارت به فرشتگان گفت من گمارنده نايبی در زمينم، گفتند آيا کسی را در آن می گماری که در آن فساد می کند و خونها می ریزد، حال آنکه ما شاکرانه تو را نیایش می کنیم و تو را به پاکی یاد می کنیم؛فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید"(۲:۳۰). انسانها بخصوص به عنوان نايبان خداوند مسئول عادلانه‌تر ساختن دنيا هستند. دموكراسی با مقرر كردن حقوق سياسی برابر برای تمام افراد بالغ نشانگر آن مقام ويژه انسانها در آفرينش خداوند است و آنها را قادر می سازد كه آن مسئوليت را به عهده بگيرند.
بدون ترديد، نايب خداوند نمی ‌تواند كمال قضاوت و اراده او را داشته باشد. بنابراين، دموكراسی قانونمند در يك سند قانونی به خطای در قضاوت، وسوسه‌ها و رذيلت‌های مرتبط با خطاپذيری انسان از طريق پاس داشتن برخی معيارهای اخلاقی كه بيانگر شأن افراد است اذعان می كند. قطعاً دموكراسی متضمن عدالت نيست اما شالوده‌ای برای طلب عدالت و تحقق مسئوليت بنيادينی كه از سوی خداوند برای هر يك از ما مقرر شده است، بنا می ‌نهد.
به طور قطع، در دموكراسی مبتنی بر گزينش نماينده برخی از افراد نسبت به سايرين از قدرت بيشتری برخوردارند. اما در يك نظام دموكراتيك آنها بايستی به همه پاسخگو باشند. بنابراين در برابر تمايل قدرتمندان به اينكه خود را از قضاوت مصون بدانند ايستادگی می شود. اين شرط پاسخگويی همسان با اصل ضرورت عدالت در اسلام است. اگر يك نظام سياسی فاقد ساز و كار نهادی برای حساب پس گرفتن از افراد ظالم باشد، صرف‌نظر از اينكه كسی واقعاً مرتكب اين ظلم شده است يا خير، اين نظام خود ظالمانه است. اگر حقوق جزا مجازاتی برای تجاوز قرار ندهد، اين امر صرف ‌نظر از اينكه كسی مرتكب آن جرم شده باشد يا خير، ظالمانه است. اين كه دموكراسی از طريق نهادهای رأی ‌گيری، جداسازی و تقسيم قدرت و تضمين كثرت‌گرايی دست كم امكان اصلاح رابوجود می آورد به خودی خود يك خير اخلاقی است.
به اين ترتيب، دلیل ما برای حمایت از دموكراسی مشروط و بر يكی از مفاهيم بنيادين اسلام در خصوص شأن و منزلت ويژه بشر در خلق خداوند مبتنی است، چرا كه ما هنوز به چالش عظيم نهفته در آن نپرداخته‌ايم: چگونه می ‌توان قانون متعالی شريعت را كه استوار بر حاكميت خداوند است با اين ايده دموكراتيك آشتی داد كه مردم به عنوان حاكمان خويش مختارند كه قانون شريعت را زير پا بگذارند؟

خداوند به عنوان حاكم
در صدر اسلام، مسئله سلطه سياسی خداوند از سوی گروهی تحت عنوان حروريه (كه بعدها خوارج نام گرفتند) هنگام قيام عليه چهارمين خليفه به حق مسلمانان، علی ‌بن ابی ‌طالب مطرح شد. حروريه كه در ابتدا حاميان علی بشمار می ‌رفتند، با او دشمن شدند چرا كه او حاضر به پذيرفتن داوری در مورد اختلاف سياسی خود با يك جناح سياسی رقيب به سركردگی مردی به نام معاويه شده بود.
علی خود با اين داوری به شرطی توافق كرده بود كه داوران مقيد به قرآن بوده و برتری شريعت را كاملاً مورد توجه قرار دهند. اما خوارجِ خشكه مقدس، زاهد مآب و متعصب چنين باور داشتند كه قانون خداوند به وضوح از علی حمايت می ‌كند. بنابراين، آنها با داوری به عنوان امری ذاتاً غيرقانونی كه در واقع حاكميت خداوند را به مبارزه می ‌طلبد مخالفت كردند. طبق گفته خوارج، رفتار علی نشان می داد كه او مايل بود با انتقال حق تصميم‌گيری به عوامل انسانی برتری خداوند را بی ‌اعتبار كند. آنها علی را خيانتكار به خدا دانستند و پس از اينكه تلاشهايشان برای دستيابی به راه حلی صلح‌آميز با شكست مواجه شد او را به قتل رساندند. پس از مرگ علی، معاويه به قدرت رسيد و خود را اولين خليفه خاندان اميه ناميد.
حكايات در مورد بحث و جدل ميان علی و خوارج نشانگر تنشی غيرقابل ترديد در مورد معنای مشروعيت و مفاهيم حاكميت قانون است. طبق يكی از اين روايات، اعضای خوارج علی را متهم به پذيرش قضاوت و حاكميت بشر به جای وفادار ماندن به حاكميت قانون خداوند كردند. علی با شنيدن اين اتهام مردم را به نزد خود فراخواند و يك جلد بزرگ قرآن در برابرشان نهاد. او در حالی كه قرآن را لمس می كرد به آن دستور داد كه با مردم صحبت كند و آنها را از قانون خداوند آگاه سازد. مردمی كه گرد علی جمع شده بودند با تعجب بانگ برآوردند: "چه می ‌كنی؟ قرآن انسان نيست كه بتواند صحبت كند!" علی با شنيدن اين سخن گفت كه مقصود او هم دقيقاً همين بوده است. قرآن تنها جوهر و كاغذ است و نمی تواند از خود سخن بگويد. به جای آن انسانها هستند كه با قضاوتها و عقايد فردی محدود خود به آن ترتيب اثر می ‌دهند.
چنين رواياتی در معرض تفسيرهای متعدد قرار می گيرند اما اين روايت عمدتاً به كم ‌مايگی جزم انديشانه ادعا‌هایی می پردازد که بر اساس آن حاکمیت خداوند به تصميم‌های بشر قداست می بخشد. به ويژه، شعار وحدت خوارج كه "حاكميت متعلق به خداست" يا "قضاوت با خداست" تقريباً شبيه به شعارهايی است كه بنيادگرايان معاصر به آن متوسل می ‌شوند. اما با توجه به زمينه تاريخی، شعارپردازيهای خوارج در وهله نخست فراخوانی بود مبنی بر نمادگرايی مشروعيت و برتری قانون كه به مطالبه‌ صريح و افراط‌گرايانه خطوط ثابت مرزبندی ميان امر قانونمند و غيرقانونمند تبديل شد.
از نظر يك مؤمن، خداوند قادر مطلق و مالك نهايی آسمان و زمين است. اما زمانی كه نوبت به قوانين يك نظام سياسی می ‌رسد، مباحثاتی كه خداوند را يگانه قانون ‌گذار نشان می دهند مؤيد دروغی محتوم و غيرقابل توجيه از ديدگاه ال اسلامی است. چنين مباحثاتی حاوی اين ادعاست كه (برخي) عوامل انسانی دسترسی كامل به خواست خداوند دارند و انسانها می ‌توانند بدون وارد كردن قضاوتها و تمايلات انسانی خود در اين روند، مجريان كامل خواست الهی باشند.
علاوه بر اين، ادعاهای مبنی بر حاكميت خداوند حاوی اين فرض است كه خواست قانون الهی، سامان بخشيدن به تمام تعاملات انسانی است؛ كه شريعت اصول اخلاقی كاملی است و برای هر حادثه محتملی توصيه‌ای دارد. اما شايد خداوند به دنبال سامان بخشيدن به تمام امور بشر نيست و به جای آن به انسانها در سامان بخشيدن به امور خود آزادی (عمل) قابل ملاحظه‌ای می دهد مادامی كه آنها حداقل معيارهای معين رفتار اخلاقی -از جمله حفظ و ارتقای شأن و سعادت انسان- را رعايت كنند. در گفتار قرآنی، خداوند فرمان خلقت می د هد تا به انسانها به دليل معجزه نيروی عقلانی ايشان -كه نمود تواناييهای الهی است- ارج نهد. مسلماً، اين حقيقت كه خداوند معجزه نيروی عقلانی انسان را ارج می نهد و بشر را نماد الوهيت می داند تعهد اخلاقی به حمايت از انسجام و شأن آن نماد الوهيت و حفظ آن را توجيه می كند. اما حاكميت خداوند از مسئوليت كارگزاری انسان نمی ‌كاهد و اين همان مقصود اصلی علی است.
هنگامی كه انسانها به دنبال راههايی برای نزديك شدن به زيبايی و عدالت خداوند هستند نه تنها منكر حاكميت خداوند نمی ‌شوند بلكه آن را محترم می شمارند. اين امر در تلاش برای محافظت از ارزش‌های اخلاقی كه بازتاب ويژگی‌های خداوند هستند نيز محترم شمرده می شود. اگر بگوييم كه تنها منبع مشروع قانون نص الهی است و تجربيات و نيروی عقلانی انسان ارتباطی با طلب خواست الهی ندارد حاكميت الهی همواره يك وسيله اقتدارگرايی و مانعی در راه دموكراسی باقی خواهد ماند. اما اين ديدگاه اقتدارگرايانه حاكميت خداوند را بی ‌اعتبار می‌كند.
من اين بحث را باز هم بسط خواهم داد اما برای اينكه اين قضيه بيشتر قانع‌كننده و قابل فهم باشد بايستی در ابتدا شالوده تعاليم سياسی و حقوقی اسلامی را به نحو گسترده ‌تری مطرح كنم.

دولت و قانون
اگر همان گونه كه بسياری از بنيادگرايان و شرق ‌شناسان غربی عنوان می كنند، سلطه يا حاكميت خداوند به اين معناست كه خداوند يگانه قانون‌گذار است پس بايد انتظار داشت كه با خليفه يا حاكم مسلمان به عنوان كارگزار يا نماينده خدا رفتار شود. اگر خداوند تنها حاكم در نظام سياسی است فرمانروا بايد توسط حاكم الهی تعيين شود، به ميل او خدمت كند و خواست او را اجرا كند. قدرت‌های فرمانروا و جايگاه قانون در آن قدرت‌ها نيز مانند معنا و مفهوم حاكميت خداوند موضوع مباحثات پرشوری در اسلام پيش از دوره مدرن بوده‌اند و برخی از نكات استدلالی در اين مباحثات دارای طنين ايده‌های مدرن دموكراتيك است.

حکمران و حکم گزار
در اسلام، يا دست كم در اسلام سنی كاملاً ثابت شده است كه پيامبر بدون تعيين جانشينی برای رهبری جامعه مسلمان درگذشت. پيامبر به عمد انتخاب رهبری را به كل ملت مسلمان واگذار كرد. جمله‌ای كه آن را به خليفهُ بر حق مسلمانان، ابوبكر نسبت می دهند چنين است: "خداوند مردم را آزاد گذاشته است كه خود اختيار امورشان را در دست بگيرند و رهبری را انتخاب كنند كه در خدمت منافع ايشان باشد."
معنای واقعی كلمه خليفه، عنوانی كه به رهبر مسلمانان اطلاق می شود، وارث يا جانشين است. پيش از اين، مسلمانان صحت اين مسئله را مورد بحث قرار می دادند كه آيا می توان رهبر را خليفه خداوند ناميد. اما بسياری از محققان لقب خليفه پيامبر خدا را ترجيح می دادند. هر چند كه خليفه -چه وارث پيامبر و چه جانشين خداوند- نه دارای اقتدار پيامبر و نه اقتدار خداوند بود، چرا كه قدرت قانون‌گذاری، مكاشفه، آمرزش و مجازات آنها قابل واگذاری به هيچكس نيست. اما خليفه تا چه ميزان می تواند از اقتدار پيامبر برخوردار شود و به چه كسی پاسخگوست؟
اگر وظيفه اصلی خليفه اجرای قانون الهی است پس مسلماً خليفه تنها در برابر خداوند پاسخگوست. مادامی كه اعمال خليفه برداشت‌های معقولی از احكام خداوند است چنين برداشت‌هايی بايد پذيرفته شود و به اين ترتيب خليفه وظيفه‌ خود را در قبال مردم انجام داده است. تنها خداوند قادر به ارزيابی نيت‌های خليفه است و -اغلب حقوقدانان سنی چنين استدلال می كنند- هيچ حکمرانی قابل عزل از قدرت نيست مگر اينكه تخلفی واضح، قابل رؤيت و بزرگ عليه خدا (يعنی گناه كبيره) مرتكب شده باشد.
با اين همه، حقوقدانان مسلمان ارتباط ميان حکمران و مردم را كاملاً قطع نكرده‌اند. از نظر اهل سنت، خلافت بايستی براساس يك قرارداد (عقد) ميان خليفه و مردمی باشد كه دارای اختيار عقد قرارداد هستند و بيعت خود (وفاداری به خليفه يا توافق با وی) را ابراز می ‌كنند: خليفه بايستی بيعت را در ازای ادا كردن عهد خود به شرايط قرارداد بگيرد. مفاد قرارداد به تفصيل در منابع اسلامی مورد بحث قرار نگرفته‌است. چنان كه انتظار می ‌رفت حقوقدانان تعهد به اجرای قانون خداوند و حمايت از مسلمانان و قلمرو اسلام را منظور كرده‌اند. در عوض، حمايت و اطاعت مردم به حكمران وعده داده شده است. فرض بر اين بوده كه قانون شريعت شرايط قرارداد را شرح می ‌دهد.
چه كسانی دارای قدرت انتخاب و يا عزل حكمران هستند؟ محقق معتزله، ابوبكرالعصام (تاريخ مرگ: ۸۱۶/۲۰۰) استدلال می ‌كرد كه عامه مردم به طور كلی بايستی دارای اين قدرت باشند: بايستی يك اتفاق نظر كلی در خصوص حكمران وجود داشته باشد و هر فرد شخصاً توافق خود را ابراز كند. اكثريت حقوقدانان مسلمان بيشتر به طور عملی استدلال می ‌كردند كه كسانی دارای اختيار عقد قرارداد هستند كه از قدرت يا اختيار لازم جهت تضمين اطاعت يا -به جای آن- كسب توافق عامه مردم برخوردارند.
ايده توافق حكم‌ گزار، به رغم طنين دموكراتيك آن نبايد با مفاهيم اختيارات تفويض شده يا دولت مردمی يكسان تلقی شود. به نظر می رسد كه در گفتارهای مسلمانان دوره پيشامدرن توافق معادل تسليم است. در مبنای اين مباحثات ميزان مشخصی از بی‌اعتمادی نسبت به عوام وجود دارد: "آنها (عوام) می ‌خواهند با هر جذر و مدی اين طرف و آن طرف بروند و شايد بيشتر موافق انتخاب خطاكاران به جای درستكاران [برای خلافت] باشند... "اين نوع نگرش در ميان حقوقدانان مسلمان رواج داشت و با توجه به دوره تاريخی كه آنها در آن می ‌نوشتند -مدتها پيش از تجربه دموكراسی يا سواد همگانی- تعجب‌انگيز نيست. در نتيجه، بسياری از مفاهيم به كار رفته در گفتارهای سياسی اشاره به ايده دولت انتخابی دارد اما هيچگاه كاملاً مورد تأييد قرار نگرفته است. در پارادايم غالب، هم حكمران و هم حكم‌گزار در به اجرا گذاشتن قانون الهی عوامل خداوند هستند.

حكومت قانون
همانطور كه پيش از اين گفته شد، يكی از ويژگی‌های اساسی دولت مشروع اسلامی اطاعت از قانون شريعت است و حد و مرز آن را نيز همين قانون تعيين می ‌كند. هر چند كه اين مفهوم از حكومت قانون حمايت می ‌كند، بايد ميان برتری قانون و برتری مجموعه‌ای از قواعد حقوقی تمايز قايل شويم. اين دو کاملاً متفاوتند و در سنت حقوقی اسلام به هر دوی آنها اشاره شده است. در اينجا نيز تفكر سياسی اسلامی شامل انواع مختلفی از امكانات تفسيری است و باز هم برخی از اين امكانات به شدت پر از طنين اصول دموكراتيك هستند. در تأييد برتری شريعت، محققان مسلمان عملاً استدلال می ‌كردند كه احكام صريح آن مثل مجازات زنای محصن يا نوشيدن مشروبات الكلی بايستی از سوی دولت محترم شمرده شود. با اين وجود، دولتی كه قصد خود مبنی بر پيروی از تمام احكام صریح شريعت را اعلام می كند، می ‌تواند از اين قواعد به نفع خود و به منظور كسب نتايج دلخواه استفاده كند. دولت می ‌تواند با تظاهر به حفاظت از عفت مردم، قوانين خودسرانه‌ای تصويب كند و طبق آن انواع بسياری از اجتماعات مردمی را قدغن كند. دولت می ‌تواند در لباس حمايت از سنت، قوانين خودسرانه‌ای تصويب كند و طبق آن هر گونه بيان خلاقانه را مجازات كند. دولت می تواند در لباس حمايت از افراد در برابر تهمت و افترا، انواع بسياری از انتقادهای سياسی و اجتماعی را سركوب كند. دولت همچنين می تواند مخالفان سياسی را زندانی يا اعدام كند با اين ادعا كه آنها تخم نفاق (ناسازگاری و آشوب‌های اجتماعي) می پراكنند. مسلماً، تمام اين فعاليت‌های دولتی به بهانه شريعت صورت می گيرند مگر اينكه مفهوم واضحی از محدوديت‌هايی كه به دولت، حتا هنگام خدمت به شريعت و ارتقای آن، قبولانده می شود وجود داشته باشد.
اما حكومت قانون لزوماً به معنای التزام دولت به شيوه نامه‌ای با مقررات معين و خاص نيست. در عوض، می توان آن را اين گونه تفسير كرد كه اين امر مستلزم دولتی مقید به روند وضع و تفسير قوانين است و حتا مهم‌تر از آن، مستلزم اين است كه در آن روند تعهدات اساسی اخلاقی، بويژه شأن و آزادی انسان رعايت شده باشد.
برای اين مفهوم ديگر حكومت قانون در ادبيات حقوقی پيشامدرن شواهدی ديگر نيز می توان يافت. حقوقدانان حدودی را برای قدرت قانونگذاری حكومت تعيين كرده و آن را تحت عنوان منفعت همگانی و مسدود كردن راههای منجر به قانون‌شكنی كم و بيش مورد بحث قرار داده‌اند. هر دو مفهوم قضايی، دولت را قادر می ساخت كه قدرت قانونگذاری خود را توسعه دهد تا بانی عمل خير يا مانع شر شود. به عنوان مثال، پيرو اصل مسدود كردن راههای منجر به قانون‌شكنی، قانونگذار می توانست ادعا كند كه رفتار قانونی به اين دليل كه منجر به ارتكاب اعمال غيرقانونی می شود بايستی غيرقانونی تلقی شود. در اصل، هم منفعت همگانی و هم مسدود كردن راههای منجر به قانون‌شكنی به قانون انعطاف ‌پذيری و تطبيق ‌پذيری بيشتری بخشيد. اين دو مسلماً، برای تعميم قانون نه تنها در خدمت مصلحت همگانی بلكه به بهای استقلال فردی نيز قابل استفاده بودند. مخصوصاً، امکان سؤاستفاده از مسدود كردن راههای منجر به شر كه مبتنی بر اقدامات بازدارنده يا احتياطی است وجود داشت تا در لباس حمايت از شريعت قدرت دولت را گسترش داد. از اين نوع نيرو می توان تا حدودی با تضمين دادرسی اجتناب كرد اما عامل مهم ‌‌تر و بازدارنده آن درك اين مسئله است كه حكومت قانون به نحوی شأن و آزادی ‌های انسانها را تضمين می كند كه از شريعت تنها می توان برای توجيه و نه تضعيف آن استفاده كرد.
يكی از ابعاد مهم چالش ايجاد حكومت قانون، رابطه پيچيده ميان قانون شريعت از ديدگاه حقوقدانان و فعاليت‌های اجرايی حكومت يا قوانين مصلحتی است. در حالی كه در دو قرن اول اسلام يافتن حقوقدانانی كه به فعاليت‌های حكومت به عنوان سابقه هنجار بنياد استناد می كردند، ميسر بود، اما بعدها اين امر به طرز فزاينده‌ای نامعمول شد. حقوقدانان مسلمان تا قرن چهارم هجری (دهم ميلادی) خود را به عنوان تنها مرجع قانونی مجاز به تفسير قانون خداوند تثبيت كرده بودند. فعاليت‌های حكومت غيرقانونی تلقی نمی شد اما تنها حقوقدانان مسلمان می توانستند قانون را وضع كنند. حال آنکه انتظار می رفت كه دولت قوانين الهی را به اجرا بگذارد نه اينكه محتوای آن را تعيين كند.
با این وجود، حكومت تحت عنوان مجری قوانين الهی ازاختيار تمام و كمال در خصوص مسائل مربوط به منافع همگانی برخوردار بود. مقررات حكومتی مادامی كه قوانين الهی تفسير شده از سوی حقوقدانان را نقض نمی كرد يا اجازه سوء استفاده از اختيارات موجود را نمی داد قانونی و قابل اجرا بود. به همين دليل، اگر چه تصميمات حقوقدانان به دقت در آثار قضایی مستند می شد اما اين كار در مورد مقررات حكومتی صورت نمی گرفت بلكه این مقررات توسط مأموران حکومتی درآثاری در خصوص فعاليت‌های اجرايی حكومت مکتوب می شد . در اظهارنظرهای رسمی حقوقدانان مسلمان، شريعت پايه و اساس قانون و سياست پشتيبان آن است. (به صورتی مشابه، حقوقدانان مسلمان اغلب اظهار می كردند كه مذهب پايه و اساس است و مقامات سياسی حامی آن هستند). اما اين پارادايم مشكل عمده چگونگی ترسيم مشخص حدود قدرت دولت را همچنان لاينحل باقی می گذارد. دولت تا چه حد می تواند دامنه قوانين خود را در لباس حفاظت از اهداف شريعت يا تحقق صحيح آن گسترش دهد؟
در تاريخ اسلام، نگرانی در مورد دامنه قدرت دولت تحت ‌نظارت شريعت سابقه دارد و به اين ترتيب با معيارهای عصر مدرن مسئله كاملاً تازه‌ای نيست. اما چنين نگراني‌هايی تقريباً در نظام اسلام‌گرايان معاصر وجود ندارد. تاكنون، الگوهای اسلام‌گرا چه در ايران، عربستان سعودی و يا پاكستان قدرت قانونگذاری فراتر از قانون الهی به حكومت اعطا كرده‌اند. به عنوان مثال، امروزه ادعای اقدامات احتياطی (مسدود كردن راههای منجر به قانون‌شكني) در عربستان برای توجيه طيف گسترده‌ای از قوانين محدود كننده عليه زنان مثل قانون ممنوعيت رانندگی استفاده می شود. اين يك ابداع نسبتاً تازه در فعاليت‌های حكومت اسلامی است و در بسياری از موارد به استفاده از شريعت به منظور تضعيف شريعت می انجامد.
چنانكه مرسوم بود، حقوقدانان مسلمان اصرار داشتند كه حكمرانان بايستی در خصوص تمام مسائل مربوط به قانون با آنان مشورت كنند، اما حقوقدانان خود هيچگاه خواستار حق سلطه مستقيم بر حكومت اسلامی نبودند. در حقيقت، تا همين اواخر، نه حقوقدانان سنی و نه شيعه هرگز در حوزه سياست مسئوليت سلطه مستقيم را به عهده نمی گرفتند. در سرتاسر تاريخ اسلام، حقوقدانان طيف وسيعی از نقش‌های اقتصادی، سياسی و اجرايی ايفا می كردند اما مهمتر از همه نقش آنها به عنوان واسطه‌های مذاكره ميان طبقه حاكم و عوام بوده است. به گفته عفاف مارسوت، "علما عرضه‌كننده اسلام، حافظان سنت، امانت‌داران خرد نياكان و مدرسان اخلاقی مردم بودند." آنها در حالی كه به حكمرانان در برابر حكم‌گزاران مشروعيت می دادند و رفتار آنها را توجيه می كردند از اعتبار اخلاقی خود نيز برای جلوگيری از اقدامات ستمگرانه استفاده می كردند و گاه شورش عليه طبقه حاكم را رهبری كرده، يا آن را مشروع جلوه می دادند. اما مدرنيته علما را از "سخنگويان حراف توده‌ها" به كارمندان حقوق‌بگير حكومت با نقشی عمدتاً محافظه‌كار و قانون‌گرا برای رژيم‌های حاكم در دنيای اسلام مبدل كرده است. فروپاشی نقش علما و همكاری آنان با حکومت‌های امپراتوری مدرن كه فعاليت‌های چند بنيادی سكولاريستی انجام می دهند اين امكان را برای حكومت فراهم كرده است كه سازنده و مجری قانون الهی شود. با انجام اين كار، حكومت قدرتی هولناك بدست آورده كه موجب افزايش ريشه دوانيدن اقتدارگرايی در انواع دولت‌های اسلامی شده است.

دولت مشورتی
قرآن به پيامبر دستور می دهد كه به طور منظم با مسلمانان در مورد تمام مسائل مهم مشورت كند و خاطرنشان می كند كه جامعه‌ای كه اداره امور آن از طريق نوعی روند مشورتی صورت می گيرد در منظر خداوند قابل تحسين تلقی می شود (۴۲:۳۸ و ۳:۱۵۹). گزارشات تاريخی بسياری مبنی بر مشورت منظم پيامبر با اصحاب خود در خصوص امور حكومت وجود دارد. علاوه بر اين، كمی پس از مرگ پيامبر مفهوم شورا (مذاكرات مشورتی) به نمادی از سياست‌های مبتنی بر مشاركت افراد و مشروعيت تبديل شده بود. شكست در به اجرا گذاشتن يا پيروی از شورا نيز مضمون مشترك روايت‌های مربوط به ظلم و شورش شد. مثلاً گزارش شده است كه پسر عموی پيامبر، علی، عمر بن الخطاب، خليفه دوم و ابوبكر، خليفه اول را به علت احترام نگذاشتن به شورا با منصوب كردن ابوبكر به خلافت در غيبت خاندان پيامبر سرزنش كرد و مخالفان عثمان‌بن عفان (۶۵۶ - ۶۴۴/۳۵ - ۲۳)، سومين خليفه به حق مسلمانان، او را به دليل سياست‌های تبارگماری و استبدادی نسبت داده شده به وی متهم به از ميان بردن حكومت شورا كردند.
هر چند كه در اين روايت‌های تاريخی معنای دقيق شورا واضح نيست، اين مفهوم صرفاً نه به نظرخواهی حكمران از افراد سرشناس جامعه بلكه در معنايی گسترده ‌تر به مقاومت در برابر استبداد، دولت اجباری يا ظلم و ستم اشاره دارد. اين امر همچنين در مورد مخالفت قضايی با خودكامگی، حكومت‌های بلهوسانه و استبدادی نيز صادق است. حتا هنگامی كه حقوقدانان مسلمان مانع شورش عليه حكمرانان خودكامه می شدند ديكتاتوری را به عنوان شر لازم و نه خير مطلوب تحمل می كردند.
پس از قرن سوم هجری (نهم ميلادی) مفهوم شورا در گفتارهای حقوقدانان مسلمان شكل نهادی ملموس‌تری به خود گرفت. شورا به فعاليت رسمی مشورت با اهل مشورت كه طبق منابع حقوقی همان افراد تشكيل دهنده اهل عقد يا انتخاب كنندگان حكمران بودند تبديل شد. حقوقدانان اهل سنت، الزام‌آور يا غير الزام‌آور بودن نتايج روند مشورت را مورد بحث قرار می دادند. در صورتی كه شورا الزام‌آور بود، حكمران بايد از تصميمات اهل شورا پيروی می كرد. اما اغلب حقوقدانان به اين نتيجه می رسيدند كه تصميمات اهل شورا مشاوره‌ای و نه اجباری است و بسياری ديگر به صورتی نسبتاً نامنسجم اظهار می كردند كه حكمران پس از مشورت بايد از ايده‌ای كه بيش از همه مطابق با قرآن، سنت و اتفاق‌نظر حقوقدانان است پيروی كند. غزالی اتفاقیر‌نظر كلی را چنين شرح می دهد: "تصميم ‌گيری مستبدانه و غيرمشورتی حتا اگر از سوی فردی عاقل و فرهيخته باشد قابل اعتراض و ناپذيرفتنی است."
اصلاح‌طلبان مدرن بر آرمان دولت مشورتی به عنوان راهی برای بحث در مورد سازگاری اوليه ميان اسلام و دموكراسی انگشت‌ گذاشته‌اند. هر چند كه نظام اخلاقی شورا مفهومی وسيع ‌تر از يك دولت مبتنی بر مشاركت افراد می يابد نگرانی درباره استبداد اكثريت جای ترديدی باقی نمی گذارد كه تعهدات اخلاقی مؤثر بر روند قانونگذاری به همان اندازه اهميت دارد كه خود آن روند. به اين ترتيب، حتا در صورتی كه شورا به ابزاری برای عرضه مشاركت مبدل شود خود بايستی محدود به يك طرح حقوق خصوصی و فردی باشد كه در خدمت يك هدف اخلاقی مبرم چون عدالت است. به عبارت ديگر، شورا نبايد به دليل نتايج حاصله از آن بلكه به دليل ارائه ارزش‌های اخلاقی در خود ارزشمند تلقی شود. در نتيجه، صرف‌نظر از ارزش نظرات مخالف خاص، مخالفت مجاز خواهد بود، چرا كه بخش مقدماتی حكم عدالت به شمار می رود.
به اين ترتيب، سنت اسلامی تفكر حقوقی - سياسی، ايده‌هايی در خصوص نحوه نمايندگی، مشاوره و روند حقوقی پيشنهاد می كند. اما مضمون دقيق آن ايده‌ها همچنان مورد بحث باقی ‌مانده و هيچ ارتباط مستقيمی ميان اسلام و دموكراسی ارائه نمی دهد. برای درك قابليت‌های دموكراتيك اسلام بايستی به نقش بشر در آفرينش خداوند و اهميت محوری عدالت در زندگی انسان كه از سوی قرآن تعيين شده است نگاهی ژرف ‌تر بكنيم.

عدالت و رحمت
در گفتار قرآنی، عدالت از نقشی محوری برخوردار است: عدالت تعهد ما نسبت به خداوند و همچنين نسبت به يكديگر است. افزون بر اين، اين تعهد به وظيفه امر به معروف و نهی از منكر و همچنين ضرورت شهادت به نفع خداوند بستگی دارد. هر چند كه قرآن مؤلفه‌های عدالت را تعريف نمی كند، اما بر توان دستيابی به عدالت به منزله مسئوليت و ضرورتی انسانی و منحصر بفرد -تعهدی كه به دليل قابليت نيابت به گردن همه ماست- تأكيد دارد. در اصل، قرآن تعهد به يك واجب اخلاقی را ضرورتی می داند كه هر چند مبهم اما از طريق كشف و شهود، عقل و تجربه بشری تشخيص‌پذير است.
مباحث اسلامی در خصوص نحوه خدمت دولت به عدالت شباهتی قابل توجه به گفتارهای قرن هفدهم درباره زندگی بدوی يا شرايط اوليه انسانها شباهتی قابل توجه دارد. در يكی از نگرش‌هايی كه از سوی ابن خلدون و غزالی مطرح می شود، چنين آمده كه انسانها ذاتاً كج‌خلق و ستيزه‌جويند و تمايلی به همياری ندارند. از همين رو، وجود دولت ضروری است تا مردم را برخلاف طبيعتشان وادار به همكاری با يكديگر كند و به اين ترتيب عدالت و منافع همگانی را ترويج كند.
در يكی از ديگر مكتب‌های فكری كه نمونه‌اش را می توان در "مواردي" و"ابن‌ابي‌الرابي" يافت چنين استدلال شده كه خداوند انسانها را ضعيف و محتاج آفريد تا از روی ضرورت با يكديگر همكاری كنند؛ چرا كه اين همكاری با اعمال محدوديت بر زورمندان و حفاظت از حقوق ضعيفان موجب محدود كردن بي‌عدالتی می شود. علاوه بر اين، خداوند انسانها را متفاوت آفريد تا برای دستيابی به اهداف خود نيازمند يكديگر باشند.از نظراين مكتب فكری، انسانها ذاتاً ميل به تحقق عدالت دارند و مايلند برای رسيدن به آن با يكديگر همكاری كنند. حتا اگر انسانها از موهبت الهی عقل و راهنمايی‌های قوانين خداوند نيز سوء استفاده كنند برای رسيدن به سطحی وسيع‌تر از عدالت و رضايت اخلاقی ملزم به همكاری با يكديگر هستند. بنابراين، حاكم از طريق عقد پيمان با مردم به قدرت می رسد و طبق آن متعهد می شود با درنظر داشتن هدف نهايی تحقق جامعه‌ای عادل همكاری ميان مردم را گسترش ‌دهد.
هنگام تعمق پيرامون ضروريات عدالت، بحث حقوقی در خصوص گوناگونی افراد بشر و همكاری ميان آنها از اهميتی خاص برخوردار است. در قرآن آمده است كه خداوند افراد را متفاوت آفريد و آنها را به اقوام و قبايل مختلف تقسيم كرد تا بتوانند يكديگر را بشناسند. حقوقدانان مسلمان چنين استدلال می كنند كه عبارت "بتوانند يكديگر را بشناسند" نياز به همكاری اجتماعی و همياری متقابل برای تحقق عدالت را خاطرنشان می سازد (۱۳: ۴۹). در قرآن همچنين اشاره شده كه مردم تا پايان حيات بشر همچنان از يكديگر متفاوت خواهند ماند. علاوه بر اين آمده است كه واقعيت گوناگونی انسانها بخشی از خرد الهی و هدف عمدی خلقت است: "اگر پروردگارت می خواست مردم را امت یگانه ای قرار می داد،ولی همچنان اختلاف می ورزند..." (۱۱۸ :۱۱)
قرآن با تحسين و تقديس گوناگونی انسانها،آن را بخشی از جستجوی هدفمند عدالت دانسته و به اين ترتيب امكانات مختلفی برای تعهد كثرت ‌گرايانه در اسلام مدرن بوجود ‌آورده است. اين تعهد می تواند به يك اصل اخلاقی تبديل شود كه ضمن محترم شمردن اختلاف عقيده، حق متفاوت بودن افراد بشر -از جمله حق پيروی از اعتقادات متفاوت مذهبی و غيرمذهبی- را نيز ارج می نهد. اين امر می تواند در سطح سياسی به موضعی هنجاری تبديل شود كه عدالت و گوناگونی را ارزش‌های محوری به شمار می آورد. ارزش‌هايی كه يك نظام دموكراتيك مبتنی بر قانون اساسی ملزم به حمايت از آنهاست. افزون بر اين،اين امر را می توان به مفهوم تفويض اختيارات بسط داد كه در آن خدمت به ارزش‌های محوری از طريق تضمين حقوق برپايی تجمع‌ها، تشريك مساعی و ابراز مخالفت به حكمران محول می شود.حتا می توان مفهومی از محدوديت را بوجود آورد كه در آن اختيارات دولت به گونه‌ای كنترل می شود كه همواره در مسير عدالت باشد و مردم نيز از حق همكاری يا مخالفت با آن برخوردار باشند. مهم ‌تر اين كه اگر دولت در اجرای تعهدات ذكر شده در پيمان خود شكست بخورد حق مشروع خود نسبت به قدرت را از دست می دهد.
اما متأسفانه چندين عامل مانع تحقق اين امكانات در اسلام مدرن هستند. در سطح تئولوژيك و فلسفی، مؤلفه‌های عدالت در تعاليم اسلامی مورد بررسی دقيق قرار نگرفته‌اند. توجيه اين محدوديت تا حدودی به دليل تنش اساسی موجود در درك ماهيت عدالت است. آيا اين قوانين الهی هستند كه عدالت را تعريف می كنند يا عدالت است كه قوانين الهی را شرح می دهد؟ در صورت صحت مورد اول، هر آنچه كه استنباط فرد از قوانين الهی باشد، عدالت نيز همان است. در صورت صحت مورد دوم، هر آنچه كه ضرورت عدالت باشد، در واقع خواست الهی نيز همان است.
اگر بتوان به آنچه كه برای برپايی عدالت ضروری است با تعيين قوانين الهی دست يافت جستجوی ضروريات عدالت بی ‌معنا خواهد بود، خواه عدالت به معنای برابری فرصت‌ها باشد يا نتايج حاصله، خواه به معنای پروراندن استقلال فردی باشد يا به حداكثر رساندن سودمندی جمعی، و يا اينكه منظور از آن، حفاظت از شأن بنيادين انسانها باشد. اگر قوانين الهی نسبت به عدالت ارجحيت داشته باشند محور اصلی جامعه عادل ديگر نه حق برپايی تجمع، آزادی بيان يا حق بررسی راههای تحقق عدالت بلكه صرفاً اجرای قوانين الهی است.
اما فرض كنيد كه در عوض، اولويت عدالت در گفتار قرآنی و مفهوم نيابت انسان را بپذيريم و همچنين برپايی عدالت را بر عهده تمامی افراد بشر بدانيم. يكی از نتايج منطقی اين امر می تواند چنين باشد كه ارزش عدالت بايستی تمام تلاش‌های ما در خصوص تفسير و درك قوانين الهی را كنترل و هدايت كند. اين امر مستلزم تغيير جدی در پارادايم تفكر اسلامی است. از نظر من، عدالت ضرورتی الهی است و حاكميت امر الهی را منعكس می كند. خداوند خويشتن خود را ذاتاً عادل توصيف می كند و در قرآن نيز چنين آمده كه خداوند بر خويشتن خود رحمت مقرر كرده است. (۵۴، ۱۲: ۶). علاوه بر اين، هدف اصلی تفويض پيام الهی به حضرت محمد هديه رحمت به انسانها بود.
در گفتار قرآنی، رحمت صرفاً بخشش يا تمايل به چشم‌پوشی از اشتباهات يا گناهان مردم نيست بلكه شرايطی است كه در آن فرد می تواند با خود و ديگران رفتاری عادلانه داشته باشد كه آن هم فقط از طريق دادن حق يكايك افراد امكان‌پذير است. در اساس، رحمت به درك صادقانه ديگران بستگی دارد، از همين روست كه در قرآن رحمت توأم با نياز انسانها به شكيبايی و مدارا با يكديگر است. مهم‌تر اينكه در گفتار قرآنی گوناگونی و تفاوت‌های موجود ميان انسان‌ها از موهبت‌های الهی و نجات بخش برای نوع بشر دانسته شده‌اند. (۱۹ :۱۱) درك صادقانه ديگران كه افراد را قادر می سازد نسبت به گوناگونی بشر به بصيرت برسند، به ارزش آن پی ببرند و از اين طريق موجب غنای شخصيت خود شوند، يكی از مؤلفه‌های لازم برای برپايی جامعه‌ای عادل و رسيدن به عدالت است. همان گونه كه در قرآن آمده، بار مسئوليت الهی بر دوش انسانها -به طور اعم- و بر عهده مسلمانان -به طور اخص- عبارت از آن است كه "يكديگر را بشناسند" و از اين معرفت صادقانه در تلاش برای يافتن عدالت بهره برند.
به اين ترتيب، طبق اين ديدگاه، حكم الهی برای حكومت‌های اسلامی عبارت است از جستجوی عدالت با اعتقاد به لزوم رحمت. هر چند كه همزيستی يكی از ضروريات بنيادين رحمت است اما انسانها برای شناخت صادقانه ديگری و كسب عدالت نيازمند همكاری با يكديگر در جستجوی امر خير و امر زيبا هستند و آن را با بكارگيری گفتاری اخلاقی و هدفمند ميسر می سازند. به اجرا در آوردن مقررات حاکی از قانون ‌زدگی -حتا اگر چنين مقرراتی محصول تفسير متون الهی باشد برای تحقق رحمت يا درك صادقانه ديگری- يا در نهايت، نيل به عدالت كافی نيست.
بنابراين، اصول رحمت و عدالت از مسئوليت‌های اصلی الهی بشمار می روند و حاكميت خداوند در اين امر نهفته كه خداوند مرجعی است كه مسئوليت‌ تحقق عدالت روی زمين را با به ثمر رساندن فضائلی شبيه به الوهيت بر دوش انسان نهاده است. اين برداشت از حاكميت الهی با ملزم دانستن اجرای مكانيكی قوانين نقش عوامل انسانی را نفی نمی كند، بلكه در عوض با در نظر گرفتن نمايندگی ما از سوی خداوند، آن را تا به آنجا ارتقا می بخشد كه در تحقق عدالت سهمی بسزا دارد. مهم اينكه، بنا بر گفتارهای حقوقی امكان دستيابی به عدالت وجود ندارد مگر آنكه صاحب هر حق از حق خود برخوردار شود. چالش اصلی انسان به عنوان نايب خداوند آن است كه وجود چنين حقی را تشخيص دهد، درك كند كه چه كسی صاحب چنين حقی است و در نهايت اطمينان حاصل كند كه صاحب حق از آن برخوردار می شود. در جامعه‌ای كه در اجرای اين وظيفه موفق نباشد، صرف ‌نظر از تعداد مقررات به اجرا گذاشته شده در آن، نه رحمت وجود دارد و نه عدالت. همين موضوع ما را در موضعی قرار می دهد كه به كند و كاو در خصوص امكان تحقق حقوق فردی در اسلام بپردازيم.

حقوق فردی
تمام دموكراسی ‌های مبتنی بر قانون اساسی، از طريق حق آزادی بيان، تشكيل اجتماعات، برابری در برابر قانون، مالكيت، و تضمين اجرای تشريفات صحيح قانونی به شدت از منافع فردی معين حمايت می كنند. اما تعيين حقوق موردنظر و ميزان حمايت از آنها هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی در معرض اختلاف نظر شديد قرار دارد. در اينجا چنين فرض خواهم كرد كه به رغم ماهيت دقيق حقوق، برخی از منافع فردی را بايستی مسلم و خدشه‌ناپذير دانست. منظور آن منافعی هستند كه در صورت نقض شدن، افراد موردنظر را دچار حس بيهودگی می كنند و همچنين قابليت‌ درك انسان از اصول لازم برای يك زندگی شرافتمندانه را از ميان می برند. از اين رو، استفاده از شكنجه و محروميت از غذا، سرپناه يا راههای امرار معاش از قبیل اشتغال همواره غيرقابل قبول است.
به منظور درك جايگاه سنتی منافع مورد حمايت در قوانين اسلامی، توجه به اين امر بسيار حائز اهميت است كه هدف شريعت در نظريه قضایی تضمين رفاه مردم است. حقوقدانان مسلمان عمدتاً نیازهای مردم را به سه دسته طبقه ‌بندی می كردند: ضروريات، احتياجات و تجملات. به گفته حقوقدانان مسلمان، قوانين و سياست‌های دولت بايد اين منافع را به ترتيب اهميت آنها به تحقق درآورد: ابتدا ضروريات، سپس احتياجات و در پايان، تجملات. از اين گذشته، ضروريات به پنج ارزش بنيادين تقسيم می شوند: دين، زندگی، عقل، اصل و نسب يا شرافت و دارايي. اما حقوقدانان مسلمان اين پنج ارزش بنيادين را به عنوان مقوله‌هايی گسترده درنظر نگرفتند تا به كندوكاو مفاهيم نظری در هر يك بپردازند بلكه آنها با روحيه‌‌ای پوزيتويستی منع‌های حقوقی موجود را كه گفته می شد می توانند در خدمت هر يك از ارزش‌ها قرار گيرند بررسی كردند و به اين نتيجه رسيدند كه با وضع قوانين برای اين منع‌های حقوقی خاص می توان هر يك از اين پنج ارزش را به ميزان كافی مورد توجه قرار داد. به اين ترتيب، حقوقدانان مسلمان ادعا می كردند كه ممنوعيت قتل در قانون اسلامی در خدمت ارزش بنيادين زندگی است، قانون ارتداد از دين حمايت می كند و ممنوعيت مشروبات الكلی از عقل؛ ممنوعيت فسق و زنا، اصل و نسب را مورد پشتيبانی قرار می دهد و حق غرامت، حق برخورداری از دارايی را. اما محدود كردن حمايت از عقل به ممنوعيت مشروبات الكی و حمايت از زندگی به ممنوعيت قتل را به دشواری می توان كامل دانست. متأسفانه به نظر می رسد كه سنت حقوقی اين پنج ارزش را به اهداف تكنيكی تقليل داده است. با اين وجود، می توان ارزش‌های كلی تصريح شده را مبنايی برای نظريه‌ نظام‌مند حقوق فردی در عصر مدرن قرار داد.
به يقين، سنت حقوقی سرشار از مواضع متفاوت در جهت حمايت از فرد است. به عنوان مثال، حقوقدانان مسلمان ايده احتمال بي‌گناهی در دعاوی حقوقی و كيفری را مطرح كردند و استدلالشان اين بود كه زحمت اثبات مدعا همواره با مدعی است. در دعاوی كيفری، حقوقدانان مسلمان بارها و بارها در مورد مسائل مربوط به الحاد عنوان كرده‌اند كه آزاد كردن هزار فرد ملحد به مراتب بهتر از مجازات غيرعادلانه مسلمانی راستين است.در دعاوی كيفری، حقوقدانان چنين استدلال می كنند كه همواره آزاد كردن فردی ‌گناهکار بهتر است از خطر مجازات فردی بي‌گناه. علاوه بر اين، بسياری از حقوقدانان بازداشت و حبس گروه‌های دگرانديش را -حتا آن هنگام كه چنين گروه‌هايی (از قبيل خوارج) آشكارا از اين دگرانديشی دفاع كرده و ديگران را به كيش خود فرا می خواندند- محكوم می كردند و بر اين باور بودند كه چنين گروه‌هايی مادامی كه مسلح نشده و به وضوح قصد شورش عليه حكومت را ندارند نبايد مورد آزار يا ضرب و شتم قرار گيرند. همچنين، حقوقدانان مسلمان ضمن محكوم كردن شكنجه چنين ادعا می كردند كه پيامبر مثله كردن را در هر شرايطی منع می كرد. آنها همچنين با اعترافات اجباری در تمام امور سياسی و حقوقی مخالفت می ورزيدند. در واقع، بسياری از حقوقدانان اصلی شبيه به اصل برائت در امريكا را مطرح می كردند كه طبق آن استفاده از اعترافات يا مدارك بدست آمده تحت فشار در محكمه مجاز نيست. جالب اينكه، برخی از حقوقدانان حتا اظهار می داشتند كه قضاتی را كه در محكوميت‌های كيفری به اعترافات اجباری استناد می كنند، بايستی به علت حكم غيرمنصفانه مسئول دانست. اكثر حقوقدانان بر اين باور بودند كه متهم يا خانواده او می توانند عليه قاضی به طور خاص و عليه خليفه يا نمايندگان وی به طور عام ادعای غرامت بكنند چرا كه دولت به طور غيرمستقيم مسئول رفتار غيرقانونی قضات خود بشمار می رود.
اما شايد در سنت حقوقی جالب‌‌ترين گفتار در اين خصوص حقوق خداوند و حقوق مردم باشد. منظور از حقوق خداوند آن دسته از حقوقی است كه برای خداوند محفوظ است، به اين معنا كه فقط خداوند می تواند نحوه مجازات نقض اين حقوق را تعيين كند و فقط خداوند در چنين مواردی حق بخشيدن دارد. اما تمام حقوقی كه آشكارا برای خداوند محفوظ نشده‌اند برای مردم محفوظ هستند و در حالی كه نقض حقوق خداوند فقط از سوی خداوند وآن هم از طريق توبه به ميزان كافی بخشوده می شود، حقوق مردم فقط از سوی خود مردم قابل بخشش است. از همين روست كه حق غرامت به فرد فرد انسانها تعلق دارد و فقط شخص ستم ديده می تواند از آن بگذرد. حكومت و حتا خداوند، در صورتی كه اين حق به عنوان بخشی از حقوق انسانها تعيين شده باشد حق بخشيدن يا سازش در مورد اين حق غرامت را ندارد.
حقوقدانان مسلمان، بر اين باور نبودند كه مجموعه‌ای از حقوق ثابت و تعميم ‌پذير بايستی همواره به فرد فرد انسان‌ها تعلق بگيرد. بلكه آنان حقوق فردی را ناشی از يك مسبب قانونی پديد آمده از ضرر و زيان يك خطای قانونی می دانستند. فرد دارای حقی نيست مگر اينكه مورد ظلم و ستم قرار گرفته باشد و در نتيجه آن ادعای كيفر يا درخواست جبران خسارت را داشته باشد. تغيير اين پارادايم‌ها مستلزم دگرگونی مفاهيم سنتی حقوق است به گونه‌ای كه اين حقوق، صرف‌نظر از مسبب قانونی عمل، به دارندگان آن تعلق بگيرد. مجموعه قوانين تغييرناپذير عبارتند از قوانين ضروری برای رسيدن به جامعه‌ای عادل، قوانينی كه در عين حال موجب ترغيب رحمت نيز می شوند. از نظر من، اين مجموعه بايد شامل حقوق متضمن امنيت جانی و شأن اخلاقی انسان باشد. بي‌ترديد اين احتمال وجود دارد كه حقوق فردی مطرح همان پنج ارزش مذكور باشند اما اين موضوع را بايد از منظر گوناگونی كنونی زندگی بشر از نو تحليل كرد. در اين چارچوب، تعهد به حقوق بشر به معنای عدم تعهد به خداوند نيست بلكه در عوض بخش ضروری از تجليل گوناگونی انسانها، گراميداشت نمايندگان خداوند، تحقق رحمت و پيگيری هدف غايی عدالت است.
جالب اينكه،این سنت حقوقی پيشامدرن نیست که بزرگترين مانع را در برابر حقوق فردی در اسلام بوجود می آورد، بلكه مسلمانان مدرن خود پديدآورنده جدي‌ترين موانع هستند. بويژه در نيمه دوم قرن اخير، تعداد چشمگيری از مسلمانان اين فرض بي‌پايه و اساس را مطرح كرده‌اند كه شرع اسلام عمدتاً با وظائف -و نه حقوق افراد- سر و كار دارد و مفهوم اسلامی حقوق امری است جمعی و نه فردي. با اين همه، اين فرضيه‌ها هر دو صرفاً بر فرضيه‌های فرهنگی در خصوص "ديگري" به مفهوم غيرغربی آن بنا نهاده شده‌اند. چنين به نظر می رسد كه اين مفسران با درنظر گرفتن برداشتی يهودی - مسيحی يا شايد غربی از حقوق، فرض را بر متفاوت بودن اسلام قرار داده‌اند.
در واقع، هر گونه ادعايی درباره حقوق فردی يا جمعی عمدتاً واپس‌گرايانه است. حقوقدانان مسلمان پيشامدرن از بينشی جمعی يا فردگرايانه از حقوق حمايت نكرده‌اند. البته آنها از حقوق عمومی سخن گفته‌اند و اغلب اين مسئله را مورد تأييد قرار داده‌اند كه حقوق عمومی را بايد بر حقوق شخصی ارجح دانست. اما اين امر هم ‌سنگ اين ادعاست كه نبايد تعداد زيادی از مردم برای حفظ حقوق معدودی از افراد متحمل زيان شوند. به عنوان مثال، همين امر به عنوان يك شعار قانونی برای توجيه ارجحيت مفهوم عوايد عمومی يا حق ارتفاق عمومی بر اموال خصوصی مورد استفاده قرار گرفته است. از همين اصل برای منع پزشكان فاقد صلاحيت از طبابت نيز بهره ‌برده‌اند. اما همان گونه كه پيش از اين گفته شد، حقوقدانان مسلمان هرگز قتل يا شكنجه افراد را برای حمایت از پیشرفت حكومت يا منافع عمومی موجه نداسته‌اند.
شايد تأكيد گسترده بر ارجحيت ديدگاههای جمعی و مبتنی بر انجام وظيفه در اسلام به ماهيت ارتجاعی بسياری از گفتارهای كنونی در خصوص شرع اسلام اشاره دارد. اما در حقيقت توجيه مفهوم حقوق فردی در اسلام به مراتب آسان‌تر است از يك جهت‌گيری جمعي: خداوند انسان‌ها را افرادی مستقل آفريده و در دنيای پس از مرگ نيز هر فرد خود پاسخگوی اعمال خود است. سعی در حراست و حفاظت از بهره‌وری فرد فرد انسانها همانا برابر است با جدی گرفتن خلقت خداوند. هر فرد جهانی ممکن و سرشار از معجزات الهی را تجسم می بخشد. چرا يك مسلمان بايد خود را در قبال حقوق و بهروزی ديگر همنوعان خود متعهد بداند؟‌ پاسخ اين است كه خداوند آن هنگام كه بخشی از خويشتن خود را در هر يك از انسانها قرار می داد به چنين تعهدی عمل كرد. به همين دليل است كه در قرآن تأكيد شده هر كس يكی از همنوعان خويش را غيرعادلانه به قتل رساند در واقع تمام انسانيت را به قتل رسانده است. چنين بنظر می رسد كه گويی قاتل قداست الهی را از میان برده و درست همان مفهوم الوهيت را آلوده كرده است (۳۲ : ۵).
افزون بر اين، قرآن بين قداست مسلمان و غيرمسلمان تفاوتی قائل نمی شود. همان‌گونه كه بارها و بارها در قرآن تأكيد شده، هيچ انسانی نمی تواند رحمت الهی را به هيچ شكلی محدود كرده يا حتا تعيين كند كه چه كسی از آن برخوردار خواهد شد (۱۰۵ :۲، ۷۴ :۳، ۹ :۳۸، ۳۸ :۳۹، ۷ :۴۰، ۳۲ : ۴۳). من اين امر را بدان مفهوم می دانم كه هم غيرمسلمانان و هم مسلمانان هر دو می توانند پذيرندگان و بخشندگان رحمت الهی باشند. معيار فضيلت اخلاقی در اين دنيا به ميزان نزديكی فرد به الوهيت از طريق عدالت بستگی دارد و صرفاً يك برچسب مذهبی نيست. اين معيار در دنيای پس از مرگ موضوعی کاملا متفاوت است و صرفاً از اختيارات انحصاری خداوند است. خداوند به يقين در دنيای پس از مرگ از حقوق خود به مناسب‌ترين شيوه دفاع خواهد كرد. مهم‌ترين مسئوليت اخلاقی ما در اين دنيا دفاع از حقوق انسانهاست. هر گونه تعهد نسبت به حقوق بشر، تعهدی است نسبت به خلقت خداوند و در غايت امر به خود خداوند.

شريعت و حكومت دموكراتيك
در هر نمونه از دموكراسی برخاسته از درون اسلام ايده حاكميت خداوند باید پذيرفته شود و نمی توان در آن حاكميت مردم را جايگزين حاكميت الهی كرد. اين دموكراسی در عوض بايد نشانگر اين امر باشد كه چگونه حاكميت مردم -با درنظر گرفتن اينكه شهروندان ضمن برخورداری از حقوق، مسئوليت همبسته به آن، يعنی جستجوی عدالت همراه با رحمت را نيز به عهده دارند- بدرستی بيانگر اقتدار خداوند است. به همين ترتيب، در اين نوع دموكراسی نمی توان از پذيرش ارجحيت قوانين خداوند بر اعمال انسانی سرباز زد بلكه بايد نشان داد كه چگونه قانونگذاری دموكراتيك اين ارجحيت را محترم می شمرد. من موضوع شريعت و حكومت را برای خاتمه اين بحث درنظر گرفتم چرا كه ابتدا بايستی مبانی پرداختن به اين موضوع بنا نهاده می شد. به عنوان بخشی از مبانی اين بحث، درك صحيح از محوريت شريعت در زندگی مسلمانان بسيار حائز اهميت است. شريعت همانا طريق خداوند است- مجموعه‌ای از اصول هنجاری و متدولوژي‌های لازم برای ايجاد منع‌های حقوقی و مجموعه‌ای از مقررات صریح حقوقي. مشخص است كه شريعت مجموعه‌ای گوناگون از مكاتب و رويكردهای فكری را دربر می گيرد كه همگی به يك نسبت معتبر و پذيرفته شده هستند. با اين همه، شريعت در مجموع با انواع مكاتب و ديدگاههای گوناگون خود، طريق و قانون خداوند باقی می ماند.
در اكثر موارد، قوانین شریعت آشكارا از سوی خداوند حكم نشده‌اند بلكه در ايجاد و به اجرا گذاشتن شريعت، بر عمل تفسيرگرانه يك عامل انسانی تكيه می شود. اما شگفت آنكه، شريعت ارزشی محوری است كه جامعه موظف به اطاعت از آن است. نمونه اين تناقض را در تنش موجود ميان تعهد به زندگی طبق قوانين خداوند و اين امر كه اين قوانين فقط از طريق تفسيرهای فردی تجلی می يابند، می توان يافت. حتا اگر نسبت به اينكه يكی از فرامين صریح خاص نشانگر قانون الهی است، دركی يكسان وجود داشته باشد، همچنان مجموعه‌ای گسترده از شيوه‌های اجرايی و كاربردهای فردی ممكن وجود خواهد داشت. اين معضل تا حدودی با تمايزگذاری ميان شريعت و فقه در گفتارهای اسلامی حل شده بود.چنین استدلال می شد كه شريعت، آرمانی الهی است كه گويی ميان زمين و آسمان معلق است و هيچ يك از نوسانات زندگی نمی تواند آن را تحت‌تأثير قرار داده يا به فساد كشاند. فقه عبارت است از تلاشی انسانی برای درك و اجرای اين آرمان. به اين ترتيب، شريعت -برخلاف فقه- تغييرناپذير، بي‌خدشه و بي‌نقص است.
حقوقدانان سنی، به عنوان بخشی از مبانی عقيدتی اين گفتار بر اين حديث منتسب به پيامبر تأكيد می كردند: "هر مجتهدی (حقوقدانی كه در پی پاسخ صحيح است) درست می گويد" يا اينكه "هر مجتهدی به نتیجه [درست] خواهد رسید." اين حديث اشاره به آن دارد كه برای هر پرسشی می توان بيش از يك پاسخ صحيح يافت. و برای حقوقدانان سنی نيز هدف يا انگيزه موجود در پس جستجوی مشيت الهی را مطرح می كند. هدف خداوند از تعيين شاخص‌هايی برای دستيابی به قوانين الهی و سپس لزوم شركت دادن انسانها در جستجوی آنها چيست؟ اگر خداوند خواستار آن است كه انسانها به دركی صحيح برسند، پس چگونه ممكن است كه پاسخ هر مفسر يا حقوقدانی صحيح باشد؟ به عبارت ديگر، آيا برای تمام مشكلات حقوقی يك پاسخ حقوقی صحيح وجود دارد و آيا تعهد به يافتن آن پاسخ تحت عنوان تعهدی حقوقی به عهده مسلمانان گذاشته شده است؟
اكثريت قاطع حقوقدانان سنی اتفاق‌نظر دارند كه پشتكار همراه با حسن‌نيت در جستجوی اراده الهی همان اجرای تعهد نسبت به خداوند است. در موارد ديگر، حقوقدانان به دو گروه عمده تقسيم می شوند. در مكتب نخست، تحت عنوان "مخطئه" چنين استدلال می‌شود كه هر مسئله حقوقی در نهايت پاسخی صحيح دارد؛ اما تنها خداوند آن پاسخ را می داند و حقيقت تا روز قيامت آشكار نخواهد شد. در اكثر موارد، انسانها نمی توانند با قاطعيت از صحت پاسخ خود اطمينان حاصل كنند. به اين ترتيب، هر مجتهدی در تلاش برای يافتن پاسخ صحيح محق است؛ اما احتمال دارد يكی از مفسران به حقيقت برسد، حال آنكه ديگران در مورد آن اشتباه كنند. خداوند در روز قيامت تمام مفسران را آگاه خواهد كرد كه حق با چه كسی بوده است. در اينجا منظور از صحت اين است كه اگر چه بايد مجتهد را به دليل تلاش‌هايش تحسين كرد اما اين به معنای معتبر بودن يكسان تمام پاسخها نيست.
در مكتب دوم، كه "مصوِّبه" نام گرفته، چنين استدلال می ‌شود كه پاسخی معين و صحيح ("حكم معين") كه خداوند بخواهد انسانها به آن دست يابند وجود ندارد . در صورت وجود چنين پاسخی، خداوند نشانه‌ها و شواهد دال بر حكم الهی را مسلم و آشكار می ساخت. خداوند نمی تواند مسئوليت دستيابی به پاسخ صحيح را بر دوش انسانها قرار دهد آنگاه كه ابزاری عينی برای پی بردن به صحت مسئله‌ای حقوقی يا متنی وجود ندارد. اگر هر چيز حقيقتی عينی داشت خداوند به يقين چنين حقيقتی را در همين زندگی قابل تحقيق می كرد. در اکثر شرایط،حقيقت مبتنی بر قانون -يا صحت پاسخ- به اعتقادات و شواهد موجود بستگی دارد و اعتبار حكم يا فعل حقوقی اغلب بر قواعد به رسمیت شناسی آن مشروط است كه وجود آن را امکان پذیر می سازد. انسانها ملزم به يافتن نتايجی انتزاعی، غيرقابل دسترس و به لحاظ حقوقی صحيح نيستند بلكه موظفند كه با پشتكار در خصوص مسئله‌ای تفحص كنند و آنگاه از نتايج حاصل از اجتهاد خود پيروی كنند. به عنوان مثال، طبق گفته جوينی خواست و نيت خداوند آن است كه انسانها به جستجو بپردازند و به اين ترتيب زندگی ايشان تمام و كمال سرشار از امر الهی باشد. جوينی چنين توضيح می دهد: به نظر می رسد كه خداوند به انسانها گفته است: "فرمان من به بندگانم مطابق است با اكثريت اعتقادات آنها. پس هر گاه اكثر افراد اعتقاد داشته باشند كه موظف به انجام كاری هستند، اقدام طبق آن، فرمان من است". فرمان خداوند به انسانها جستجوی همراه با پشتكار است و اين فرمان تا زمانی كه انسانی به اكثريت اعتقادات در مورد آن قانون دست يابد، به تعليق درمی آيد. پس از شكل گرفتن اكثريت اعتقادات، قانون خداوند با اكثريت اعتقادات كه از سوی آن فرد خاص شكل گرفته، مطابقت می يابد. در كل، اگر فردی صادقانه و مخلصانه بر اين باور باشد كه چنين و چنان قانون خداوند است، آنگاه اين قانون در واقع برای آن فرد همان قانون خداوند است.
مكتب دوم به طور خاص مسائل دشواری را درباره كاربرد شريعت در جامعه مطرح می كند. در اين موضع اشاره می شود كه قانون خداوند همانابرابر است با جستجوی قانون خداوند، در غير اين صورت تعهد حقوقی (تكليف) کاملاً به شخصی بودن و خلوص اعتقاد بستگی دارد. طبق مكتب فكری نخست، هر قانونی كه حكومت به اجرا می گذارد صرفاً به طور بالقوه قانون خداوند است و تا روز قيامت صحت آن را در نمی يابيم. طبق مكتب فكری دوم، هر قانونی كه حكومت به اجرا می گذارد قانون خداوند نيست مگر اينكه فردی كه قانون در مورد او به اجرا گذاشته می شود آن را اراده و فرمان خداوند بداند. در مكتب نخست، شناخت ما تا آن هنگام كه زنده هستيم به تعليق درآمده؛ حال آنكه در مكتب دوم، اين شناخت به صحت روند رسيدن به اعتقادی خاص و نهايت خلوص آن بستگی دارد.
نظر من با تكيه بر اين ميراث فكری اين است كه در يك جامعه اسلامی، شريعت بايستی ساختاری نمادين برای كمال الهی باشد كه انسانها به آن دست نمی يابند. طبق گفته ابن‌قيم، شريعت جوهره عدالت، خير و زيبايی است آن گونه كه از سوی خداوند بيان شده و در اختيار او قرار دارد. به تعبيری می توان گفت شكل كامل شريعت در ذهن مطلق خداوند حفظ شده اما هر آنچه كه انسانی در هدايت آن دست داشته به علت عدم كمال او ناگزير صدمه خواهد دید. به عبارت ديگر، شريعت آن گونه كه از سوی خداوند تصور شده، بي‌نقص است اما آن گونه كه انسانها دركش می كنند ناقص و محتمل است. حقوقدانان بايستی به تعمق در مورد شكل آرمانی شريعت ادامه و تلاش‌های ناقص خود را برای درك كمال خداوند شرح و بسط دهند. مادامی كه استدلال مطرح شده هنجاری است، دستيابی به مشيت الهی احتمالی تحقق نيافته باقی می ماند. مهم اين كه، هر يك از قوانين به اجرا گذاشته شده نيز ضرورتاً احتمالی تحقق نيافته‌اند. شريعت صرفاً مجموعه‌ای از احكام (يا قواعد صریح) نيست بلكه مجموعه‌ای از اصول، يك روش و روندی گفتار-محور از جستجوی آرمان‌های الهی است. به همين دليل، شريعت همواره اثری در حال شكل ‌گيری است و هيچگاه كامل نمی شود.
به بيان صحيح ‌تر، اگر حكومت یک باور حقوقی را اتخاذ کرده و سپس به اجرا بگذارد نمی توان آن را قانون خداوند ناميد. اين باور حقوقی، به دليل گذر از فرآيندهای تعيين‌كننده و اجرايی حكومت، ديگر تنها يك احتمال نيست بلكه به قانونی واقعی، عملی و قابل اجرا تبديل شده است. اما آنچه كه عملی و قابل اجرا شده نه قانون خداوند كه قانون حكومت است. در عمل، صحبت از يك قانون حكومتی و در عین حال دينی نوعی تناقض ‌گويی است. قانون يا به حكومت تعلق دارد و يا به خداوند و مادامی كه حكومت به عنوان يك عامل شخصی بيان و اجرای قانون را به عهده داشته باشد هر قانون به اجرا گذاشته شده از سوی آن را نمی توان الزاماً قانون خداوند به شمار آورد. در غير اين صورت، بايد حاضر به پذيرش اين امر باشيم كه شكست قانون حكومت در واقع شكست قانون خداوند و در نهايت، شكست خود خداوند است. در الهیات اسلامی، اين امكان را نمی توان پذيرفت.
بی ‌شك، دشوارترين چالش در برابر اين موضع اين است كه خداوند و پيامبرش مجموعه‌ای از منع‌های قانونی مشخص را وضع كرده‌اند كه نمی توان آنها را ناديده انگاشت. احتمالاً، خداوند به دقت قوانينی صريح و روشن فراهم آورده، چرا كه بر آن بوده كه با محدود كردن نقش عامل انسانی، امكان بدعت را از انسانها سلب كند. اما اجازه دهيد برای آخرين بار به نكته‌ای بازگرديم كه دائم بر آن تأكيد كرده‌ام: معانی استنتاج شده از اين منابع بدون توجه به ميزان دقت و وضوح عبارات برگرفته از قرآن و سنت، مورد بحث و مذاكره عامل انسانی قرار می گيرند. به عنوان مثال، در قرآن آمده است:"دستان مرد و زن دزد را به کیفر کاری که کرده اند ببرید که عقوبتی الهی است و خداوند پیروزمندانه فرزانه است"(۵:۳۸) اگر چه مفهوم حقوقی اين آيه مشخص به نظر می رسد، اما مستلزم آن است كه دست كم عوامل انسانی برای يافتن معنای "دزد"، "بريدن"، "دست" و "كيفر" تلاش و کوشش كنند. قرآن از عبارت "اقطعو" از ريشه كلمه "قَطَع" استفاده می كند كه نه تنها به معنای قطع كردن و بريدن بلكه به معنای قاطعانه برخورد كردن، خاتمه دادن، جلوگيری كردن يا فاصله گرفتن نيز است. آيا مفسر انسانی می‌تواند با قاطعيت ادعا كند كه تصميم نهايی در خصوص هر معنايی كه از اين متن استنتاج شود با تصميم خداوند يكی است؟ و حتا در صورت تصميم در مورد معنای اين آيه، آيا می‌توان قانون را به گونه‌ای اجرا كرد كه بتوان ادعا داشت كه نتيجه حاصله متعلق به خداوند است؟ معرفت و عدالت خداوند كامل است اما ممكن نيست كه انسانها قانون را به شيوه‌ای تعيين و به اجرا گذارند كه امكان رسيدن به نتيجه‌ای اشتباه به كل از ميان برداشته شود. اين نه به معنای بيهودگی بررسی و تحقيق درباره قانون خداوند بلكه صرفاً به اين معناست كه تفاسير حقوقدانان انواع احتمالی تحقق مشيت الهی است اما قوانينی كه از سوی حكومت تدوين و به اجرا گذاشته می‌شوند را نمی‌توان تحقق واقعی اين احتمالات دانست.
این امر به لحاظ نهادی نیز با اين تجربه اسلامی مطابقت دارد که علما يا حقوقدانان می‌توانند و بايد به عنوان مفسران كلام الهی، نگاهبانان وجدان اخلاقی جامعه و مسئولانی عمل كنند و يادآور آرمان خداوند به ملت و رهنمون آنها به سوی آن باشند. اما قانون حكومت بدون توجه به خاستگاه يا مبنای آن متعلق به حكومت است. با درنظر گرفتن چنين مفهومی، هيچ قانون مذهبی نمی‌تواند و نبايد از سوی هیچ حكومتی به اجرا گذاشته شود. تمام قوانينی كه در يك حكومت بيان و اجرا می‌شوند کاملاً انسانی بوده و بايد تحت چنين عنوانی مطرح شوند. اين قوانين، تنها تا جايی متعلق به قوانین شریعت هستند كه هر مجموعه‌ای از اعتقادات حقوقی بشر را بتوان بخشی از شريعت دانست .قسمتی از قانون شريعت هستند. هيچيك از مجموعه قوانين -حتا اگر ملهم از شريعت باشند- همسنگ شريعت نيستند. به عبارت ديگر، خلقت با تمام غنای متنی و غيرمتنی خود می تواند و بايد حقوق بنيادين و قوانين نهادينه‌ای ايجاد كند كه آن دسته از حقوق را محترم شمرده و ارتقا بخشد. اما حقوق و قوانين كمال خلقت الهی را منعكس نمی سازند. طبق اين پارادايم، دموكراسی نظامی مناسب برای اسلام است، چرا كه هم ارزش خاص انسانها -مقام نيابت آنها- را بيان می كند و هم در آن واحد با قرار دادن نهايت اقتدار در دستان مردم به جای علما، حق هر گونه تظاهر به الوهيت را از حكومت سلب می كند. معلمان اخلاقی نقشی مهم ايفا می كنند زيرا بايد با هشياری جامعه را به سوی خداوند سوق دهند. اما حتی اراده اكثريت -صرف‌ نظر از اينكه به لحاظ اخلاقی خوب تعليم ديده باشند- نمی تواند عظمت خداوند را به تمامی تجسم بخشد. و در بدترين شرايط -اگر اكثريت از سوی علما متقاعد نشده باشند، اگر اكثريت بر روی گرداندن از خداوند اصرار ورزند اما در عين حال حقوق بنيادين فرد، از جمله حق تعمق درباره خلقت و دعوت به طريق خداوند را محترم شمرند- اين دسته از افراد تشكيل دهنده اكثريت نيز بايد در جهان پس از مرگ پاسخگوی خداوند باشند.
۱ مقاله ی حاضر در مجله بستون رویو شماره ی آوریل/مه ۲۰۰۳ به چاپ رسید. مؤلف این مقاله خالد ابوالفضل استاد حقوق اسلامی در دانشگاه یوسی ال ای است و نویسنده کتاب "جایگاه رواداری (اغماض) در اسلام است. این مقاله به درخواست بنیاد برومند به زبان فارسی ترجمه شده است.



نویسنده:
خالد ابوالفضل
ناشر:
بوستن ریویو
تاریخ انتشار:
اوریل ۳۰، ۲۰۰۳
نوع متن:
مقاله از مجله


کپی رایت بنیاد عبدالرحمن برومند

http://www.iranrights.org/farsi/library.php

آزادی در حقوق عمومی بمعنای حق رهبری است برای هر یک از افراد و دخالت در حاکمیت

آزادی یا مفهوم آزادی در اسلام، ابعاد و چهره های گوناگون دارد که بی ارتباط به همدیگر نیست، ولی هر کدام هم یک بحث جداگانه ای را اقتضاء میکنند. و با این فرصت کم بدیهی است که نمیشود تمام این بحثها را بطور کامل ارائه کرد. و من سعی میکنم که یک تقسیم بندی از جنبه ها و چهره های مختلف آزادی در اختیارتان بگذارم و از هر کدام از اینها هم یک مطالب مختصر را بگویم تا اگر لازم شد بعدها به تفصیل به آنها بپردازیم.
از نگاه اول و در تقسیم اول آزادی از دو جهت یعنی بر دو تقسیم در اسلام مطرح میشود. یکی از نظر فلسفی و کلامی و یکی از نظر حقوقی و اطاعت از نظامات اجتماعی. از نظر فلسفی و کلامی مسأله آزادی در اسلام همان مسأله معروف "جبر و اختیار" یا "جبر و تفویض" است. که میدانید فلاسفه و علمای کلام در اسلام به دو شاخه اصلی تقسیم شدند: اول اشاعره که اعتقاد دارند هر نیک و بد، اطاعت و کفر و ایمانی که در جهان رخ بدهد ناشی از مشیت الهی است. به کتاب احیاءالعلوم غزالی مراجعه کنید و همچنین مفاهیمی که مولانا جلال الدین رومی در کتاب مثنوی بیشتر به آن گرایش دارد انسان را پر کاهی میدانند در این گردباد طبیعت که آنچه قلم تقدیر برایش زده همان راه را خواهد رفت و بهترین راه این است که توکل کند به خدا. چون همه چیز از اوست. استناد میکنند به آیه و نفر من نشاء و نزل من نشاء بنده الملک و انه علی کل شیء قدیر. این مکتب انسان را با این سئوال روبرو میکند که اگر همه جبر بدست خدا باشد و انسان اعمالش فقط جنبه انفعالی داشته باشد و بتواند در اطرافش موثر باشد و زندگیش را خودش برای خودش بسازد، پس فلسفه عقاب و ثواب چیست؟ به چه دلیلی کسی را به عنوان آنکه کار نیکی میکند ثواب میدهند و به چه دلیل کسی را که کار زشتی میکند مجازات میکنند؟ گروه دیگر که در مقابل این مکتب اول هستند، گروه معتزله هستند. که آنها اعتقاد دارند انسان آزاد و مرید است و خودش باید نسبت به زندگی و اعمال خودش تصمیم بگیرد و اینها هم استناد میکنند باز به قرآن که لیس الانسان الا ما سعی و بر مبنای همین مکتب ( که روی هم میتوانیم بگوئیم گرایش شیعه به مکتب معتزله بیشتر است تا اشاعره) حسن و قبح عملی وجود دارد.
یعنی عقل انسان طوری آفریده شده است که خودش میتواند قبیح را از محسن بشناسد، نیک و بد را بشناسد، و به شیوه ای عمل کند که عقل به او حکم میکند و به همین جهت در منابع فقهی شیعه، "عقل مستقل" یکی از منابع است. یعنی ما قرآن را داریم، سنت را داریم، اجماع را داریم و یکی هم عقل است. عقل مستقل. که صرفنظر از تمام اوامر و نواهی شرع آنچه عقل مستقل در یک زمان بخصوصی حکم میکند، آن جزء احکام شرع است و روی همین هم یک قاعده درست کردند که آنچه عقل به او حکم میکند، شرع هم به همان حکم میکند و آنچه شرع به او حکم میکند، عقل هم حکم میکند. در میانه این دو مکتب، یک مکتب دیگری بوجود آمده که میانه روتر است، که میگوید نه جبر کامل و نه تفویض کامل. "لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین". این را منسوب میکنند به حضرت علی ولی فلاسفه دیگر هم اینرا گفته اند و حتی در میان غربیها هم این مکتب طرفدارانی دارد، از جمله کانت حکیم معروف آلمانی، طرفدار همین نظر است، میگوید در عین اینکه انسان مرید و آزاد و مختار است و میتوان دنیای خودش را بسازد، ولی مقهور عوامل طبیعی هم هست. شما وقتی سردتان میشود ناچارید که به پناهگاه بروید و لباس بپوشید. وقتی گرسنه تان میشود یک نیرویی بدون اینکه شما در آن دخالتی داشته باشید شما را بطرف غذا سوق میدهد. شما وقتی غریزه جنسی دارید، یک نیرویی شما را بطرف جنس مخالف سوق میدهد. بنا بر این همه چیز دست خودتان نیست. یک فشارهائی هم از خارج هست و این مکتب، همین بین جبر و تفویض، تقریبأ میشود گفت الان طرفداران زیادتری دارد. بحث درباره اینرا که یک بحث فلسفی و کلامی است به همین اختصار اکتفا میکنیم و می پردازیم به جنبه دیگر "آزادی" که از نظر حقوق و اطاعت از نظامات اجتماعی مطرح است و آن اهمیتش الان برای جامعه ما زیادتر از این بحث فلسفی است. بنا بر این من بهمین چند کلمه در این باره اکتفا میکنم.
اما چهره حقوقی بحثمان. قسمت دوم، قبل از اینکه من این مسأله را مطرح بکنم ـ یک نکته ای را از نظر شیوه تفسیر و اظهار نظر ناچارم که بگویم، و آن این است که اسلام یک دستگاه مذهبی، فلسفی، اجتماعی و حقوقی است. و برای اظهار نظر در این دستگاه اول باید بر کل این دستگاه احاطه داشت و بعد بازتاب هر یک از این قواعد را بر روی قواعد دیگر ملاحظه کرد و نتیجه گیری از کل این نظام کرد و این درست نیست که بعضی از گروهها و حتی بعضی از افراد متخصص را میبینیم که یک آیه و یک جزء تنها را میگیرند و از آن میخواهند استنباط قاعده بکنند در اسلام. در حالی که اسلام یک مجموعه است. در واقع میشود مثال زد اسلام را به یک کد قانونی به یک مجموعه قانونی، فرض کنید اگر قانون مدنی ١٣٠٠ ماده است، هریک از این مواد، بر روی مواد دیگر هم یک سایه ای دارد، یک اثری دارد و معنی مواد قانون مدنی در داخل این مجموعه معلوم میشود نه اینکه یک ماده اش را آدم بگیرد و بگوید این معنی را میدهد و دیگر معنی ای نخواهد داشت. و غالب کسانی که اظهار نظر میکنند در این باره در اسلام، کسانی هستند که یک هدف پیش ساخته ای دارند و میخواهند یک مستمسکی از بین این قواعد برای آن هدف خودشان گیر بیاورند. و چون بخصوص قواعد قرآن کلیت زیاد دارد، هر کسی میتواند به تناسب آن هدفی که دارد یک چیزی از قرآن گیر بیاورد. ولی این کافی نیست. مثلأ فرض کنید اگر کسی تابع این باشد که اشخاص در جوامع هیچگونه آزادی ندارند و آنچه که اسلام به آنها حکم کرده، اطاعت است نه تصمیم گیری، میتواند به این آیه استناد کند که خوب در قرآن هست که خدا فرموده " اطیعوالله واطیعوالرسول واولی الامر منکم" یعنی هم از خدا اطاعت کنید هم از پیغمبر خدا اطاعت کنید و این اطاعت غیر ا اطاعت از خداست. برای اینکه اگر نبود، کافی بود که بگوید از خدا اطاعت کنید، بنا بر این ما یک اطاعت باید از خدا بکنیم، و یک اطاعت از پیغمبر خدا بکنیم و یک اطاعت از صاحبان امرمان یعنی هر کس که رشته حکومت را بدست گرفت، خوب اگر این آیه جدای از سایر آیات، جدای از تاریخ اسلام، جدای از سنت و اخبار بخواهد تفسیر و معنی بشود، هر گونه حکومت استبدادی را در داخلش میتواند توجیه کند. و بر عکس اگر بخواهیم استناد کنیم که در اسلام تنها آزادی است و هیچ نیروئی نمیتواند جلودار آزادی اشخاص باشد، یعنی یک لیبرالیزم کامل، میتوانیم باز به قرآن استناد کنیم و بگوئیم خدا میگوید "انی جاعل فی الارض خلیفه" من انسان را در زمین خلیفه قرار دادم، خوب باید احکام مستخلف در خلیفه باشد. یعنی همانطور که خود خدا قادر است، عالم است و هیچ نیروئی نمیتواند او را محدود کند خلیفه او را هم هیچ نیروئی نمیتواند محدود کند پس انسان هر کاری دلش بخواهد میتواند بکند. اما اینطور نیست. باید اینها را با هم جمع کرد و کسانی میتوانند در این باره اظهار نظر بکنند که لااقل یک احاطه نسبی به تمام این موارد داشته باشند و چون این احاطه در هر حال برای هر شخصی نسبی است و هر کس میتواند بیک بخشی از اسلام و یک چهره ای از قواعد اسلام احاطه داشته باشد ضرورت همفکری و ضرورت آزادی بیان در این برهه تاریخی برای ما کاملا ثابت میشود. بجای اینکه بیائیم افکار مردم را خط کشی کنیم و بگوئیم هر کس خارج این خط بود دیگر خارج از اسلام است، باید کسانی را که اسلام شناس هستند و اطلاعاتی دارند، مجموعه معلومات آنها را جمع کنیم و در بحثهای آزادی که کسی نترسد و حرفش را بزند بفهمیم که از دستگاه کلی اخلاقی، مذهبی و فلسفی چه چیزی استنباط میشود.
همین نظرات من نیز، استنباط خود من است و هیچ تضمینی هم نمیکنم که تمام درست باشد ولی تضمین میکنم که بدون هیچگونه هدف پیش ساخته ای اینرا از اسلام درک میکنم. با توجه به این مقدمه عرض میکنم برایتان که آزادی از دیدگاه حقوق یعنی اطاعت از نظامات اجتماعی، آزاد بودن در مقابل نظامات اجتماعی و بر عکس. باز دو تقسیم میشود: یکی در روابط خصوصی اشخاص و معاملات و یکی در حقوق عمومی، یعنی آزادیهای از حیث آزادی بیان، آزادی اجتماعات، آزادی دخالت در مسایل اجتماعی، اظهار نظر و از قبیل.
در قسمت اولی باز من به اجمال میگذرم، برای اینکه فرصت نداریم. دلایل متعددی از قرآن و سنت هست که اصل این است که اشخاص در روابط خصوصی خودشان آزادند، بهر ترتیب که میخواهند میتوانند پیمان به بندند و بر پیمان خودشان هم استوار بمانند و فقط پیمانهای آنها باید مخالف با شرع نباشد یعنی اصل آزادی است مگر اینکه خلافش در شرع پیدا بشود. یعنی در هر جا که تردید کردید، اصل آزادی است این اصل را در حقوق اصل "اباحه" میگویند، و در این زمینه آیات زیادی داریم: "یا ایها الذین آمنو اوفوبالقول" (به عهد و پیمان خودتان وفا کنید و به آن استوار باشید). یا آیه دیگر : تاکلو اموالکم بینکنم بالباطل الا ان تکون تجارة ان تراضی". بنابر این وقتی تراضی بود، شما آزادید. ویا بنا بر حدیث نبوی " المومنون ان شروطهم الا کل شرط حرمأ حلال و احل حرام" (مومنین به شروط و پیمانهای خودشان پایبند هستند مگر شرایطی که حلالی را حرام بکند). از مجموع اینها فقهاء اصلی استنباط کردند که باسم اصل اباحه، که در آن اشخاص اعمالی که انجام میدهند برایشان مباح است مگر اینکه خلاف شرع باشد.
به نظر من در قسمت دوم یعنی در حقوق عمومی هم همینطور هست. دلایل زیادی داریم در قرآن و سنت که انسان از خودش اراده دارد، میتواند نیک و بد را از هم باز بشناسد و خودش است که باید درباره سرنوشت خودش تصمیم بگیرد و خودش را اداره کند و اصل این است که هیچ کس بر دیگری ولایت ندارد و تنها محدودیتی که وجود دارد، عبارت است از چهارچوب شرع. یعنی مردم وقتی درباره خودشان و درباره زندگیشان تصمیم میگیرند، از آن چهارچوب قواعد شرعی نباید تجاوز بکنند. این شورای نگهبان که در قانون اساسی پیش بینی شده برای حفظ همین چهارچوب است، یعنی مجلس شورا حق دارد قوانینی را که مصلحت میدارند، وضع بکنند مگر اینکه بر خلاف شرع باشد که در آنصورت جلویش را میگیرند. بنظر من آزادی در حقوق عمومی به معنای حق رهبری است برای هر یک از افراد و دخالت در حاکمیت. اگر ما اینرا بشناسیم یعنی ثابت کنیم که این برای اشخاص وجود دارد، خوب هر نوع آزادی در داخل این قرار میگیرد و محدودیت هایش را خود مردم تعیین میکنند و چهارچوبش را هم شرع معین میکند.
اما دلایلی که این امر را تأئید میکنند: اگر ما بخواهیم این دلایل را بطور مفصل بحث کنیم که فرصتی نیست، ولی اگر به اجمال هم بخواهیم بگوئیم ناچاریم که از خلقت انسان شروع کنیم... در قرآن هست که ما انسان را از گل خشکیده یا از لجن آفریدیم، ولی روح خودمان را در او دمیدیم. ما اطلاعاتی بسیار ناقص از روح داریم. ولی قدر متعین این است که سرچشمه حرکت و سرچشمه حیات و خلاقیت، روح است که در انسان دمیده شده. و این وصل به مبداء است و بازگشتنش هم باز به مبداء اصیل خودش. و این روح همیشه در این فکر است که خود را از این بندها بگسلد. آزاد بشود. عرفا میگویند که ما روحمان دربدنمان محبوس است: فی المثل بیت:
"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم"
کنایه از همین است. بنابراین در بند کشیدن این روح و سلطه پیدا کردن بر او و نشناختن عزت و اعتبار انسان به عنوان انسان آزاد، انسان مختار، خود در لسان قرآن یک نوع استکبار است.
مگر فرعون چه گناهی داشت؟ جز اینکه مردم را به زیر دست خودش گرفته بود، آنها را به استضعاف کشیده و به تنهائی بر آنها حکومت میکرد و آنها را در سرنوشت خودشان دخالت نمیداد. ا شیطان در ابتدا چه کار کرد؟ اینکه حرمت و اعتبار انسان را نشناخت و تکبر کرد. و قرآن همیشه با این نوع استکبار مبارزه کرده است. موسی ها، عیسی ها، محمد (ص) ها برای مبارزه با همین نوع استکبار آمده اند. مستند دوم هم آیه ای است که فوقأ ذکر کردم متضمن این که انسان خلیفه خداست در روی زمین و همانطور که در منبع اصلی اش، نمیخواهیم این دو موجود (خلیفه و مستخلف) را با هم قیاس کنیم ولی در هر حال هرچه هم با هم تفاوت داشته باشند، باید یکنوع شباهتی بین خلیفه و مستخلف وجود داشته باشد، بخصوص باید به این خطاب توجه داشت که میگوید من همه مردم را در روی زمین خلیفه قرار دادم، نه شخص بخصوصی را، نه مومنین را، نه دیگران، و نه حتی پیامبران را، بلکه انسان را. و این اطلاق افاده عموم میکند در اینجا یعنی نوع انسان را. یعنی همه انسانها. پس تمام انسانها باید بعنوان خلیفه خدا تلقی بشوند. و هر کدام حد و مرز و حقوقشان بجای خودش محفوظ باشد. دلیل دیگر باز از قرآن، این آیه معروف است که همه میگویند: "وبریدانمی علی الدین استصعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه"، شما ضمیر نجعلهم را نگاه کنید، ضمیر "هم" است. یعنی "همه مستضعفین" را من ائمه قرار دادم. همه را رهبر کردم.
بنابر این چطور میشود این حقی که به عموم داده شده از ایشان گرفت. ائمه بودن، رهبر بودن یعنی همه باید در این کار عمومی در این اداره وظائف عمومی دخالت و شرکت داشته باشند. و حالا اگر ما ادعا بکنیم که مردمی مهجورند و قیم میخواهند آیا اینها را ما ائمه قرار داده ایم؟ یا باز آنها را به یک نوع دیگری از استضعاف کشیده ایم؟ دلیل دیگر لزوم مشاوره است در اسلام: خداوند حتی به پیغمبر که در ولایت او بهیچوجه تردیدی بر مومنین نبوده امر میکند که "وشاورهم فی الامر". یعنی مشاوره این است که ما آزادی بیان قایل باشیم برای اشخاص و الا اگر مشاوره کنیم هر کس حرف مخالف زد بگیریم با چماق بزنیم توی سرش، این دیگر مشاوره نیست. بنابراین آزادی بیان از همین اصل که لزوم مبارزه کردن است، استنباط میشود. دلیل دیگر اصلی است که فقهاءء همه شان گفته اند، اصل عدم ولایت هرکسی است بر دیگری، یعنی ولایت دلیل میخواهد، والا انسان آزاد است و بنابراین وقتی کسی ولی دیگری نبود، همه برابر میشوند و باید در حاکمیت و در اداره جامعه شرکت داشته باشند. حدیث دیگر این است که "کلکم راع و کلکم مسئول". وقتی من مسئول رعیتم هستم و همه مردم مسئول دیگری هستند، اگر همه مردم ساکت باشند، حرفی نزنند، حق نداشته باشند عقاید خودشان را بیان کنند و آزادی نداشته باشند، نتوانند از آن نیروهای درونی خودشان استفاده کنند چطور میشود اینها را مسئول قرار داد؟ مسئولیت بدون اختیار عقلا قبیح است و درست نیست. دلیل دیگر، آیاتی است از قرآن که امر به معروف میکند و نهی از منکر. اینهم باز لزوم آزادی بیان را تبیین میکند: من اگر نتوانم حرفم را بزنم چطور میتوانم حکومتی را از منکر، نهی کنم؟ تا انسانی و مسلمانی را از منکر نهی و یا به معروف به نمایم. امر به معروف و نهی از منکر فقط شامل افراد نیست، هر انسانی وظیفه شرعی دارد که حکومت را اگر راه خطا میرود، از آن راه بازگرداند. و اگر این آزادی را نداشته باشد، چطور ممکن است که این وظیفه شرعی خود را عمل بکند. و دلایل زیاد است.
اما در مقابل این آزادی که بعنوان اصل ذکر کردم بهیچوجه مطلق نیست. یعنی اینطور نیست که مردم هر خواستند تصمیم بگیرند و آن بشود قانون و خودشان شیوه اداره کار خودشان را معین بکنند. چون اگر اینطور بود، دیگر لزومی نداشت پیامبران بیایند. زیرا انسان آزاد خلق شده و خلیفه خدا در روی زمین بوده و پیامبرانی هم لازم نداشت. خودش عقل داشت و خودش هم اداره میکرد. این است که در عین حال که مردم آزادند که شیوه زندگی و طرز حکومت خودشان را معین بکنند، محدود به قواعد شرع هم هستند. الان اگر همه مان بیائیم با هم جمع شویم و روی حس انساندوستی بگوئیم چه فرق هست بین بچه متولد از زنا، یعنی بچه طبیعی و نامشروع، یا بچه ناشی از نکاح مشروع؟ بنابراین، بچه طبیعی را هم ما لازم ببینیم که ارث ببرد. ولی ما این حق را نداریم، برای اینکه بچه غیر طبیعی ملحق به پدر و مادرش نیست و از نظر شرعی ما محدود هستیم یا اگر ما بخواهیم بنشینیم و بگوئیم که ارث پسر و دختر باید برابر باشد با نص قرآن مخالف است. یک آدم مکتبی اینطور فکر نمیکند. فرق بین مکتبی و لیبرالیست، اینجاست. آدم لیبرال میگوید هر چه مردم گفتند همان است و هیچ محدوده ای برای آن وجود ندارد. در حالی که یک انسان مکتبی، در عین حال که ارج و شرافت و حیثیت و آزادی انسان را برایش می شناسد، چهارچوب های شرعی را هم برایش معین می کند. اما در این چهارچوب هم ما محدود به قواعد شرع هستیم، ولی محدود به فتاوای فقهاء نیستیم. و این سخن را به این شکل توضیح می دهم که: بعضی از مسایل هست که نص صریح در قرآن یا سنت دارد، و خلافش نمی توانیم عمل کنیم. ولی اینها جزء ناچیزی از قواعد زندگی اجتماعی ما هستند. قلمرو وسیعی وجود دارد که در او هیچ حکمی وجود ندارد و فقهاء به تناسب احتیاجات زمان خودشان اجتهاد کرده و از آن کلیات، حکم این مسایل را بوجود آورده اند ـ بیرون کشیده اند. این حق را نسل حاضر هم دارد، یعنی ما هم حق داریم با توجه به این احتیاجات زمان، اجتهاد جدید بکنیم. پویائی این قواعد را تامین کنیم. والا هر قاعده ای وقتی از زمان خودش عقب بماند کهنه می شود. مثل یک آبی است که در یک استخری جمع بشود. این آب هر چقدر که زلال باشد، گذشت زمان او را به یک آب متعفن و مزاحمی تبدیل میکند، در حالی که این آب اگر جریان داشته باشد، حرکت داشته باشد و متناسب بشود با مسایل زمان خودش، هیچوقت آن کهنگی را در او احساس نمی کنیم. و این در شرع ما هم هست. به همین جهت است که میگویند از مجتهد زنده پیروی کنید. والا شیخ طوسی "شیخ الطائفه الامامیه" است و همه قبول دارندش. خوب همه از شیخ طوسی اطاعت می کردند، و دیگر نیازی به اجتهادهای دیگر نبود. ولی میبینیم که اینطور نیست.
چهارچوبی که ما در شرع داریم برای آزادی ها غیر از چهارچوبی است که فقهاء فراهم کردند. ابداً قصد من این نیست که به کتب فقهاء بی اعتنا باشم و این ذخایر علمی گرانبها را که گنجینه ای است برای فرهنگ اسلامی و فرهنگ بومی ندیده بگیریم. ولی مقصود من این است که ما به آن چیزی که پایبند هستیم و حق نادیده گرفتن وجودش را به عنوان یک انسان مکتبی نداریم، عبارت از احکامی است که بطور مسلم در خود شرع یعنی در قرآن و سنت و اجماع هست. نه اجتهادی که فقهاء بر مبنای آن اصول کلی در مسایل زندگی خودشان کردند. همانطوریکه مجتهد هفتصد سال پیش حق داشته با توجه به نیازهای جامعه آنروز از اصول کلی، مسایل جزیی زندگی خودش را استنباط کند، ماهم در زمان خودمان این حق را داریم. یعنی باب اجتهاد مسدود نیست. و نمیشود بعنوان اینکه فقهاء چنین گفته اند، در زندگی را ما بر روی خودمان ببندیم، و راجع به نیازهای فعلی جامعه مان نتوانیم اجتهاد تازه کنیم. چون هر روز هر چه احتیاج زیادتر می شود، احتیاج به قواعد اضافی هم پیدا خواهد شد. در همین زمینه بود که عرض کردم در شرع هم همینطور است. چرا گفتند که از مجتهد زنده تقلید بکنید؟ به دلیل همین که مجتهد زنده است که می تواند مسایل امروز زندگی ما را ببیند و مواجه باشد با عدالت زنده و به تناسب آن اجتهاد بکند و الا شیخ طوسی که در هزار سال پیش بوده، شیخ الطائفه الامامیه لقب گرفته است و من گمان نمی کنم کسی باشد که در مهارت ایشان و تسلط او بر احکام شرع تردید داشته باشد. سئوال من این است که این همه کتابهای فقهی از هزار سال پیش تا حالا چرا نوشته اند؟ شرع را که همه را گفته بودند و این نشان میدهد که لازمه باقی ماندن شرع این است که ما او را به صورت زنده و محرک در بیاوریم، نه بصور ایستا و به صورت آبی که در یک استخری جمع می شوند و خواه و ناخواه آدم احساس کهنگی به او میکند. و من خیال میکنم به یاری عقل مستقل همانطوریکه عرض کردم، مجتهدان ما، کسانی که وارد هستند، بتوانند مسایل زندگی ما را با اصول شرعی به گونه ای تطبیق کنند که ما احساس کهنگی نکنیم. ولی اگر بنا باشد که تعصب به خرج بدهند و بگویند همان چیزی که دیگران گفته اند ماهم دنباله رو همان هستیم، آنوقت دیگر ما دچار اشکال میشویم و دچار کمبود.
در زمینه اجتهاد و تطبیق آن اصول با متقتضیات زندگی، خواه و ناخواه باید به اشخاص متخصص مراجعه کرد. یعنی مردم نمی توانند جمع بشوند، رای بدهند و بگویند که ما فلان آیه را اینطور استنباط می کنیم. و بنظر من معنی درست ولایت فقیه که همه میگویند، همین است، یعنی ولایت متخصص. اگر در مسایل شرعی و تطبیق آن مسایل را زندگی اجتماعی ما نیازی داشتم به اجتهاد جدید، این نیاز را باید از فقهاء متخصص بخواهیم، نه از دیگران. دیگران شایستگی این کار را ندارند. ولی در مسایلی که فقیه تخصصی ندارد، مسایل جنگی، مسایل مربوط به روابط بین المللی، ولایت شامل اینگونه مسایل نمی شود. طبیعی است که هر کس باید به کاری دست بزند که در آن تخصص داشته باشد. و اینرا هم در پایان کلام خاطر نشان بکنم که مرحوم میرزای نائینی از جمع مربوط به اخبار ولایت فقیه و آیات و حوادثی که رخ داده، اینطور استنباط میکند که: ولایت سه مرحله دارد: یکی مرحله عالی آن که مرحله کمال ولایت است و مخصوص پیامبران و اوصیاء آنها. یعنی قابل انتقال بدیگران نیست. وقتی می گویند "انبی اولی بالمومنی علی انفسهم" هیچکس نمیتواند بگوید من بر مومنین از خودشان ولایت بیشتر دارم و برتر هستم. این دیگر اختصاص دارد به اولیاء و انبیاء. بدلیلی که آنها معصوم هستند و احتمال خطا در آنان نمی رود وچنین ولایت به آنها اختصاص دارد. اما مراحل بعدی دلایل، دو شاخه میشوند: یک افتاء، قضاوت و امور حسبیه که مربوط است به کارهای مرحله تخصصی فقهاء، یکی هم مربوط به امور اداری و آن چیزی که ما امروز در جمع میگوئیم قوه مجریه. و او در تفسیری که می کند از روایات که بنظر من خیلی دلنشین هم هست، این است که آن ولایتی که از امام به فقهاء بعد از خودش می رسد این شاخه از ولایت است در قسمت افتاء و در قسمت اجتهاد جدید و قضاوت جدید. (مراحعه کنید به کتاب "منیه الطالب"، تقریرات میرزای نائینی توسط مرحوم شیخ موسی خوانساری.) که وقتی امام می فرماید که بعد از من، به راویان حدیث من به راویان حدیث ما مراجعه کنید و حوادث واقعه را از آنها بپرسید، در این مسایل است نه مسایل مربوط به قوه اجرائیه و به هر حال این دو خط هست.یک: محدود بودن به چهارچوب قواعد شرعی ولی با این نکته که باب اجتهاد مسدود نیست و ماهم حق اجتهاد جدید را داریم و اینطور نیست که کتب فقهاء مجموعشان برای ما چهارچوب درست کرده باشند. و ما بتوانیم دست و پایمان را تکان بدهیم. به یاری عقل مستقل و اجتهادهای جدید می توانیم به تناسب زندگیمان در داخل این چهارچوب باز آزاد باشیم. نکته دوم این است که در این تصمیم گیری های مربوط به مسایل شرعی، مردم آزاد نیستند، باید به متخصصان خودشان مراجعه کنند به کسانی که حق افتاء دارند و حق دارند که نیک و بد را از هم تمیز بدهند و آن احتیاج دارد به یک تخصص خاص و یک پزشک، یک مهندس، یک جامعه شناس میتواند بگوید قرآن در آنروز فلان حرف را زده و من امروز این را از آن می فهمم. این محدودیتهایی است که بنظر من در چهارچوب یک نظام مکتبی اسلام برای آزادی وجود دارد.



نویسنده:
ناصر کاتوزیان
ناشر:
روزنامه انقلاب اسلامی
تاریخ انتشار:
ژانویه ۱، ۱۹۸۱
نوع متن:
مقاله از روزنامه


کپی رایت بنیاد عبدالرحمن برومند

http://www.iranrights.org/farsi/library.php